z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1397/02/2 ساعت 08:20 توسط بابائی

                                          حکم زنا در بهائیت


    یک روز همانطور که داشتیم قدم می زدیم، فرصت را غنیمت شمرده و مشکلات زیادی را از آقای مبلّغ پرسیدم، چون جواب ها فوق العاده جالب بود، اینک نقل می کنم و قطعا برای خواننده عزیز هم جالب خواهد بود پرسیدم جناب نبیل زاده! لابد در جریان هستید که ما با مسلمان ها رفت و آمد داریم، گاهی آنها برما اشکالاتی وارد می نمایند که از جواب آنها عاجز و درمانده می شویم، اجازه می خواهم که هم اکنون من در نقش یک فرد مسلمان آن سؤال ها را از شما بنمایم و جواب هائی که مرحمت می فرمائید یادداشت می کنم، بقینا در آینده، برای ما از نظر بحث با مسلمانها صد در صد مفید خواهد بود، نبیل زاده مغرورانه گفت: «هرچه می خواهد دل تنگت بگو» و اضافه فرمودند که مگر امکان دارد که کسی بتواند به بهائیت اشکال بگیرد ؟!!...

    من که با تمام مغلطه بازی هائی که بلد بودم گاهی در جواب اشکالات مسلمان ها می ماندم، وقت را غنیمت شمرده پرسیدم: آقای نبیل زاده مسلمان ها می گویند بهاءالله در کتاب اقدسش دستور داده اند که اگر کسی زنا نماید، باید فقط ۹ مثقال طلا آن هم به بیت العدل بهانیان جریمه بدهند، در صورتی که در قرآن مجید کیفر مرد و زن زنا کار صد ضربه شلاق و یا سنگسار کردن است، و میگویند این حکم کتاب اقدس هرگز قابل عمل نیست، زیرا: اولا: تعیین نکرده که این زن و مرد چگونه زن و مردی باشند به علاوه همان طوری که مرد باید ۹ مثقال طلا بدهد، زن هم باید 9 مثقال طلا بدهد، از این گذشته تفصیلی در این حکم نداده که آیا هردو براین کار رضایت داشته باشند، یا مجبور شده باشند، یا یکی از دو طرف مجبور باشد، و اشکالات دیگری که بعدا توضیح می دهم.

     آقای نبیل زاده که هرگز حساب این حکم بهاءالله را تا کنون به این دقت نکرده بود، کمی در فکر فرو رفت و سپس گفت: جناب رحمانی در دین اسلام مجازات و تنبیهات بدنی بوده است، برای همان حکم شلاق و یا سنگسار کردن است؛[1] اما در بهائیت، تنبیه، روحی است، برای همین حکم پرداخت جریمه نقدی نمودند.
گفتم: جناب نبیل زاده! قسم به بهاء الله می خورم! خودت هم می دانی که غرضی در کار نیست، می خواهم بفهمم. گرچه یک مسلمان اگر این اشکال را بر ما داشته باشد، می گوئیم قصد دست انداختن ما را دارد، اما پرسش های من به منظور درک حقایق است... هنوز داشتم حرف می زدم که آقای نبیل زاده گفت: خواهش می کنم آقای مسیح الله تمام سوالات را بفرمائید بدون هیچگونه ناراحتی جواب خواهم داد. گفتم: آقای نبیل زاده در این حکم کتاب بهاءالله چندین اشکال است:

    اولاً: فرمودید دادن پول تنبیه روحی است و در سنگسار کردن تنبیه جسمی، قبول ندارم، زیرا اگر کسی را در حضور مردم شلاق بزنند، علاوه بر اینکه جسمش را آزرده اند، روحاً هم او را تنبیه کرده اند، و اگر سنگسار نمایند، شخصی از بین برود، جای تنبیه جسمی یا روحی باقی نمی ماند.

    ثانیا: اگر در این حکم کتاب اقدس، فرقی بین صورت رضایت طرفین و اجبار نگذاشته است، حال اگر این عمل خلاف عفت به زور نسبت به ناموس کسی صورت گرفت، باز هم آن زن باید همین 9 مثقال طلا را بدهد؟ در صورتی که این کار به اصطلاح قوز بالای قوز است.

    ثالثاً: تمام زنها که کارمند و کارگر نیستند، و زندگیشان را شوهرشان اداره می کند، اگر چنین خلافی پیش آید، زن باید این پول را از کجا تهیه کند؟ مگر اینکه برای تهیه کردن این پول، با عرض معذرت یک کار خلاف دیگری انجام دهد، مثلا دست به سرقت بزند و ... بالاخره هم موفق نخواهد شد که این پول را حتی برای همان مرتبه اول فراهم نماید. و یا با کمال شرمندگی باید به شوهرش بگوید چون من این عمل خلاف را انجام داده ام شما جریمه را بپردازید.

    رابعاً: عمل خلاف بین یک زن و مرد صورت گرفته، چرا بایستی پول ها را به بیت العدل[2] بپردازند؟ ضمنا در آمد زندگی افرادی که برما ریاست روحانی دارند نا مشروع می شود.

    خامساً: اشکال بزرگتر اینکه اگر یک زن و مرد این عمل خلاف عفت را چند بار تکرار کردند، دیگر قدرت مالی ندارند که جریمه پرداخت نمایند؛ در این صورت تکلیفشان چیست؟ آقای نبیل زاده، خود به یاد دارید که بهاءالله در کتاب اقدس می گویند: «اگر کسی یک بار زنا نماید باید ۹ مثقال طلا بدهد، اگر دو بار باشد ۱۸ مثقال، اگر سه بار باشد ۳۶ مثقال ، به همین ترتیب، اگر کسی در بهائیت ده بار زنا نماید، باید هفت من و هشت سیر طلا به بیت العدل بپردازد!!

    در این لحظه ما به سایه درختان سبز کنار قنات دهمان رسیده بودیم، آقای نبیل زاده، رشته سخن را از دستم گرفت و گفت: جناب مسیح اللا چند دقیقه ای زیر سایه درختان استراحت کنیم. شاید می خواست از این پرسش های پیچیده من خلاصی یابد. با به اصطلاح شانه خالی کند؛ ولی غافل از اینکه من کسی نبودم که از سؤالم بگذرم. به هر صورت زیر سایه درختان نشستیم و بلافاصله من کاغذی از جیب در آورده، قلم را به دست گرفته، و شروع به حساب کردن نمودم. نبیل زاده پرسید: آقای مسیح الله می خواهی چه بنویسی؟ گفتم: می خواهم جریمه زنا را حساب کنم. و بعد از پانزده دقیقه صورت ذیل را جلوی آقای نبیل زاده گذاشتم.
اگر کسی دست به عمل خلاف عفت بزند در مسلک بهائیت باید جرائم ذیل را به بیت العدل بپردازد:

مرتبه اول =  9 مثقال طلا

مرتبه دوم =  ۱۸ مثقال طلا

مرتبه سوم =  36  مثقال طلا

مرتبه چهارم  = چهار و نیم سیر طلا

مرتبه پنجم = 9 سیر طلا

مرتبه ششم = ۱۸ سیر طلا

مرتبه هفتم = ۳۶ سیر طلا

مرتبه هشتم =  یک من و ۳۲ سیر طلا

مرتبه نهم = سه من و ۲۴ سیر طلا

مرتبه دهم = هفت من و هشت سیر طلا

مرتبه بیستم = ۷۲ من و ۳۲ سیر و ۷۳ خروار

مرتبه سی ام  = (۱۵۱۰ ماشین ۱۵ تنی) ۲۲ و ۸ و ۲۲۶۴۹

مرتبه چهلم = ۱۵۴۶۲۴۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاهم = ۱۵۸۳۳۴۹۷۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و یکم = ۳۱۶۶۶۹۹۵۳۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و دوم = ۶۳۳۳۳۹۹۰۴۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و سوم =  12666798080 ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و چهارم = ۲۵۳۳۳۵۹۶۱۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و پنجم = 50۶۶۷۱۹۲۳۲۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و ششم = ۱۰۱۳۳۴۳۸۴۶۴۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و هفتم = ۲۰۲۶۶۸۷۶۹۲۸۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و هشتم = ۴۰۵۳۳۷۵۳۸۵۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه پنجاه و نهم = ۸۱۰۶۷۵۰۷۷۱۲۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه شصتم =  1621350154240 ماشین ۱۵ نئی


     و بالاخره برای بار شصت و سوم آنقدر ماشین ۱۵ تنی طلا خواهیم داشت که اگر این ماشین ها را در روی تمام خشکی های کره زمین قرار دهیم (مساحت تمام خشکی های کره زمین روی هم بالغ بر ۰۰۰ و۰۰۰ و۶۰۰ و ۱۴۸ می باشد) باز هم تمام آنها جا نمی گیرند و باید بار طلای ۸۰۰ و ۵۰۸ و ۰۱۸ و ۹۶۲ و ۴۵ ماشین ۱۵ تنی را به کشتی های بارکش خالی کرده و از راه اقیانوس ها به بیت العدل اعظم بیریم و این هم حسابش:

مرتبه شصت و یکم ۳۲۴۲۷۰۰۳۰۸۴۸۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه شصت و دوم ۶۴۸۵۴۰۰۶۱۶۹۶۰ ماشین ۱۵ تنی

مرتبه شصت و سوم ۱۲۹۷۰۸۰۱۲۳۳۹۲۰ ماشین ۱۵ تنی

    البته در این محاسبه، سطح هر ماشین پانزده متر مربع در نظر گرفته شده است و این را نیز توجه داشته باشید که اگر تمام روی کره زمین را از کوه و خانه و شهر، و همه را با خاک یکسان کرده و آنها را پر از ماشین نمایند، دیگر راهی برای بردن ماشین ها به بیت العدل اعظم نخواهد بود، و حتی خود بیت العدل اعظم نیز باید با خاک همسان شود.

ادامه دارد...

میرزا منیر نبیل زاده قزوینی

http://s9.picofile.com/file/8323831392/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B1_%D9%86%D8%A8%D8%A8%D9%84_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87.jpg

[1] - در صورتی که زن، شوهر و مرد، زن نداشته باشند، صد ضربه شلاق و در صورتی که زن، شوهر و مرد، زن داشته باشند هر دو نفر سنگسار می شوند.

[2] - بیت العدل محلی است که 9 نفر بر تمام افراد بهائی ریاست دارند.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/01/29 ساعت 08:32 توسط بابائی

                                    میرزا منیر قزوینی


    مسیح الله رحمانی یکی از بهائیانی است که عمری را در این فرقه ضالّه گذرانده است اما وقتی تناقضاتی را در این آئین من درآوردی و همپنین در رفتار رهبران بهائی مشاده نمود و اشکالات متعددی که در این آئین ساختگی با آن برخورد نمود و جوابی برای آنها پیدا نکرد، با اعلام تبرّی از بهائیت به آغوش اسلام بازگشت و کتابی را در این زمینه به رشته تحریر در آورد. متن زیر گفتگوی وی با یکی از مبلّغین طراز اول فرقه بهائیت است که در چند قسمت از نظر شما خوانندگان عزیز می گذرد.


    ما طبق معمول دهمان، هر روز هنگام غروب آفتاب از خانه ها خارج و در سر کوچه ها با یکدیگر به صحبت مشغول می شدیم، به همین قرار یک روز هنگامی که خورشید اشعه کمرنگ طلائی خود را داشت از دشت و صحرا جمع می کرد و لاشه خسته خود را به زحمت می خواست در پشت کوه های واقع در غرب آبادی مان پنهان نماید، از صحرای دور مسافری دیدیم که با شتاب به سمت ده در حرکت است.

    ده ما نسبتاً در بلندی قرار گرفته و مشرف بر مرکز بخش بشرویه است؛ هرگاه مسافری از بشرویه به سوی آبادی ما در حرکت باشد، به خوبی می توان دید. من آمدن مسافر چابک تاز را به دیگران اعلام کردم. همه افراد به دقت نگاه کردند و سخن مرا یک صدا تصدیق نمودند. ما آن شب دیر به خانه ها برگشتیم تا مسافر برسد و ببینیم چه کاره است، چون احتمال زیادی بود که برای ما مبلّغ برسد و ما را از بیانات شیرین و شیوای خود بهره مند نماید. اتّفاقاً حدس ما درست از کار درآمد؛ مسافر تازه وارد، مبلّغ زبردستی بود به نام میرزا منیر نبیل زاده که محفل مشهد وی را برای تبلیغ به ده ما فرستاده بود.

    ما همانطور که دسته جمعی ایستاده بودیم، ناگاه کسی از پائین ده فریاد برداشت آقا مسیح الله مبلغ.... این فریاد که از صدای اذان در ماه مبارک هنگام افطار فرح انگیزتر بود، ناگاه همه را بی اختیار به طرف مسیری که مبلّغ می آمد شتابان راه انداخت. سر از پا نمی شناختیم. هرکسی سعی می کرد زودتر جمال دلارای مبلّغ را ببیند. و یا زودتر با مبلغ احوال پرسی نماید و بعدها افتخار کند که من اول کسی بودم که دست به دست مبلغ دادم. ولی در عین حال همه به حال احترام پشت سر من می آمدند. گویا حق ریاست مرا حفظ می کردند.

    گرچه هوا با رفتن خورشید تاریک می شد، ولی ماه از سوی دیگر، تاریکی شب را نهیب می داد که کناری برود، گویا آن شب استثنائی بود. با اینکه آخر ماه نوزده روزه بهائیان و در حقیقت باید تاریک می بود، اما به خاطر ورود مبلّغ و خوب انجام گرفتن تشریقات و مراسم استقبال، ماه می درخشید و زیر سایه درختان در مهتاب روشن منظره شاعرانه ای به وجود آمده بود.

    همین طوری که قدم بر می داشتم، فکر می کردم که جناب مبلّغ که باشند. باز با خود می اندیشیدم هر که باشند از مشهد فرستاده شده، و فرد واردی است؛ لابد به سادگی جواب تمام مشکلات را می دهد و ما را راهنمائی خواهد کرد. در همین افکار بودم که ناگاه رشته خیالات و افکارم پاره شد، سر پیچ جاده ناگهان مبلّغ در برابر ما سبز شد.

     فریاد الله ابهی، الله أبهى[1] سکوت دامن صحرا را درهم شکست. ابتدا مبلّغ با من دست داد و پس از احوال پرسی مختصری جمعیت فرصت ندادند، من خودم را کنار کشیدم، زن و مرد، خرد و بزرگ دور مبلّغ قرار گرفتند، صدای بوسه زدن مبلّغ به سر و صورت افراد، تنها صدائی بود که به گوش می رسید. من مادر مرده هم در کناری نقشه تهیه جوجه پلوی مبلّغ را در قلب خود می کشیدم، خدایا این دل شب از کجا برنج بیاورم؟ از کجا جوجه تهیه کنم؟ چه وقت بپزد! آخر ده که چلوکبابی ندارد، قصابی ندارد؛ از طرفی حق هم داشتم که بترسم، چون سفرهای قبل، مبلّغین در مورد غذای ناباب، بس که به ما حرف مفت زده بودند، به اصطلاح چشم ترسیده شده بودم.

     یکی از خصوصیات مردم آبادی ما این بود که تمام مبلّغین را نماینده خدا می دانستند، و با اینکه جا نداشت دست آقای مبلّغ را ببوسند، زن و مرد دستش را از روی اخلاص بوسه می زدند؛ مبلّغ هم متقابلا نامردی نمی کرد، صورت تمام افراد را بوسه می داد، اما به چه نیت! خدا آگاه است، به قصد... باز هم چه عرض کنم. چند لحظه ای شاهد استقبال پرشور بودم، آنگاه که احوال پرسی ها داشت تمام می شد، جلو آمدم و به جناب مبلّغ تعارف کردم که بفرمائید، شما خسته هستید استراحت نمائید، مردم را از دور مبلّغ برکنار نموده، گفتم اجازه بفرمائید آقای مبلّغ از راه دور آمده اند، فعلاً استراحت نمایند، هنوز مدتی تشریف خواهند داشت، بعد به زبارتشان خواهید آمد.

    با هزار احترام و تجلیل، آقای نبیل زاده را وارد منزل کردم، چون خانه من پاتوق مبلّغین به شمار می آمد، لذا همیشه آماده پذیرائی تازه واردین بهائی بود. ناگفته نگذارم که چون جای مبلّغین در خانه من گرم و غذاشان چرب بود، مدت توقّفشان طولانی می شد، گاهی تا چهل روز ادامه پیدا می کرد. از جمله همین آقای نبیل زاده، توقّفشان طولانی گردید و من به حکم مهمان نوازی و از طرفی به قصد قربت و نیت خیری که در پذیرائی مبلّغین داشتم، برای اینکه دل آقای مبلّغ گرفته نشود، گهگاهی او را برای تماشا به دامن صحرا به سیر و سیاحت در سبزه زارهای دور و بر می بردم. قدم زنان و صحبت کنان ساعت ها گردش می کردیم. من سعی می کردم که وقت بیهوده تلف نشود، نوعاً سؤالاتی راجع به دستورالعمل آقای حسینعلی بهاء و احکام صادره ایشان در قرن برق و بخار می نمودم.

ادامه دارد...


[1] - فرقه ضالّه بهائیت به جای سلام که تمام مردم دنیا در هنگام ملاقات یکدیگر به کار می برند، می گویند: الله ابهی.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1397/01/28 ساعت 08:43 توسط بابائی
بهائیت شناسی را در تلگرام و ایتا دنبال کنید.

http://s9.picofile.com/file/8302269818/7.jpghttp://s8.picofile.com/file/8323089784/%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7.jpg
ارسال شده در 1397/01/25 ساعت 08:29 توسط بابائی

                   افشاگری خواهر حسینعلی بهاء


    میرزا حسینعلی نوری وقتی ادّعای مظهریت نمود و خود را موعود ملل نامید، برای هماهنگی با انبیای الهی تظاهر به أمّی بودن نمود و در تمام کتاب هائی که به رشته تحریر در آورد، خود را بی سواد قلمداد نمود. اما خواهرش عزّیه که دعوی او را باطل شمرده و ادّعای او را تکذیب کرد، در آثارش مطالبی از رازهای پشت پرده را عیان نمود که از جمله آنها موضوع تحصیل برادرش حسینعلی نوری است.


    عزّیه خانم نوری در کتاب تنبیه النّائمین صفحه 44 سطر 8 می نویسد: « هو الّذی بعث فی الأمیین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته و نفرموده اند هو الّذی بعث من الدراویش و العرفاء و الادباء و الصوفیه رسولاً منهم" آن هم بعد از شصت هفتاد سال که با همه عرفا و دراویش اوقات صرف نموده و با تمام شعرا و حکماء طبیعی شب و روز محشور بوده قریب بیست سال با علمای بیان و اهل لسان خاصه بدیع معاشر بوده و آیات بدیعه که از سماوی الوهیت نازل شده همه را ضبط و در لوح خاطر ثبت نموده که هنگام فرصت به عامیان عمیا طینت بنماید و زبان من یظهری گشاید».


    با همه این افشاگری ها چطور میرزا حسینعلی نوری در لوح سلطان خطاب به ناصرالدّین شاه قاجار ابراز می دارد که من از علوم متعارفه پیش مردم نخوانده ام و به مدارس وارد نشدم در حالی که خواهرش می نویسد او تحصیل کرده و أمّی نیست و چه کسی نزدیکتر از خواهر است که این چنین برادرش را رسوا نماید.


    پیروان میرزا یحیی صبح ازل نیز از قول میرزا یحیی نوری بر این حقیقت معترفند که ادعای أمی بودن حسینعلی نوری کذب محض می باشد و دلیل روشن بر تحصیل حسینعلی نوری این است که پدرش میرزا بزرگ نوری یکی از درباریان قاجار و از اشرافیان بوده که تمام خواهران و برادران حسینعلی را تحصیل کرده بار آورده چگونه ممکن است حسینعلی را که فرزند ارشد وی بوده بی سواد بار آورده باشد؟


برای دیذن کتاب تنبیه النّائمین روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : تحصیلات حسینعلی بهاء , 
ارسال شده در 1397/01/22 ساعت 08:35 توسط بابائی

                                   توقیعی دیگر از باب


    محمّد بیک چاپارچی به همراه سوارانی که مأمور آوردن علی شیرازی مدّعی بابیت از اصفهان به طرف تهران بود، در آخرین روز از سال 1225 شمسی وارد کاشان شد. طبق نقل تاریخ فرقه ضاله بهائیت، میرزا جانی کاشانی که به وسیله ملاحسین بشرویه ای به باب ایمان آورده و بابی شده بود، از محمّد بیک درخواست نمود تا شب عید نوروز سال 1226 شمسی علی محمد شیرازی را در منزل خویش میهمان نماید.


     محمّد بیک که هیچگاه حاضر نشد فرد زندانی را از مقابل دیدگان خود دور نماید و به دست شخصی غیر از مأمورین خویش بسپارد، با گرفتن پول و اموالی قبول نمود تا شب عید نوروز علی محمّد شیرازی به خانه میرزا جانی کاشی رفته و صبح فردا نزد آنان برگردد. علی محمّد باب نیز به پاس تشکر و قدردانی از زحمات میزبانش نامه ای برای وی به رشته تحریر در آورد.


     عبدالحمید اشراق خاوری در کتاب تلخیص تاریخ نبیل صفحه 190 سطر 10 می نویسد: « توقیعی را که در آن شب حضرت اعلی به افتخار میزبان خود نازل فرمودند، در خاتمه اش بیانی به این مضمون مندرج بود " از خدا خواهم که قلب تو را به نور معرفت الهی روشن کند و لسان تو را گویا فرماید تا به خدمت امرش پردازی و به اعلاء کلمه اش موفق شوی...».


     با توجه به اینکه پیروان علی محمّد شیرازی مدّعی أمّی بودن و بی سوادی وی هستند، چطور علی محمّد شیرازی در آن شب نامه ای با خط خویش نوشت و به میرزاجانی تقدیم کرد؟


برای دیدن کتاب تلخیص تاریخ نبیل روی ادامه مطلب کلیک کنید.





موضوع : علی محمد شیرازی , 
ارسال شده در 1397/01/19 ساعت 08:42 توسط بابائی

 

                       اعتراف بهاء به خاتمیت پیامبر اسلام

 

    هر چند میرزا حسینعلی نوری مازندرانی در کتاب هایش خود را پیامبر نامید تا آنجا که خلفش عبدالبهاء او را در ردیف انبیای اولوالعزم بر شمرده است و بهائیان که به تعبیر حسینعلی اغنام الله هستند، آنان نیز حسینعلی را پیامبری از پیامبران الهی می دانند و معتقدند که پیامبر اسلام آخرین پیامبر خدا نیست! اما خود میرزا حسینعلی نوری اعتراف و اقرار کرده که پیامبر اعظم حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم آخرین پیامبر و فرستاده الهی است.


    وی در کتاب اشراقات صفحه 293 سطر 2 می نویسد: « الصّلاة و السّلام علی سید العالم و مربی الأمم الذی به انتهت الرسالة و النبوة و علی آله و اصحابه دائماً أبداً سرمداً» یعنی درود و سلام بر سرور جهان و مربی امت ها که رسالت و نبوت به او پایان گرفت و بر خاندان و یارانش درود همیشگی و پاینده و جاودان یافت.


    با این اعتراف صریح حسینعلی نوری، آدمی به شگفتی می افتد که وی چگونه به خود اجازه داده تا دین سازی کند و از نسخ قرآن و شریعت اسلام دم زند و احکام و شرایع جدیدی پیش پا افتاده و ساده ای بیاورد و خود را پیامبر بنامد؟

    آیا توجیهی برای این عبارت صریح وی وجود دارد که مبلغین بهائی به شرح و توضیح و تأویل این عبارت حسینعلی نوری می پردازند؟ با اینکه تفسیر و شرح عبارت رهبران بهائی فقط بر عهده ولی امرالله می باشد که بعد از مرگ شوقی و در این زمان بیت العدل فاقد آن است.

 

برای دیدن کتاب اشراقات روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : نقد ادعاهای بهاء , 
ارسال شده در 1397/01/18 ساعت 08:40 توسط بابائی
با ما در پیام رسان ایتا و تلگرام نیز همراه شوید.

http://s8.picofile.com/file/8323089784/%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7.jpghttp://s8.picofile.com/file/8294416700/1.jpg
ارسال شده در 1397/01/15 ساعت 08:32 توسط بابائی

                                  اصول و تعالیم بهائی


   با سرنگونی حکومت امپراطوری عثمانی در سال 1287 شمسی و برقراری حکومت مشروطه در ترکیه، زندانیان سیاسی که در زندان ها بسر می بردند، از زندان آزاد گشتند که از جمله آنان عباس عبدالبهاء رهبر دوم فرقه ضاله بهائیت می باشد. وی پس از آزادی از زندان، شروع به صدور الواح و مناجات کرده، اغنام الله را به اتحاد و یگانگی دعوت و به تبلیغ آئین گمراه بهائیت مشغول گردید.


    یکی از مهمترین فعالیت عبدالبهاء بعنوان جانشین حسینعلی نوری، نشر امر[1] در بلاد غرب بود. وی از سال 1289 تا 1292 شمسی از طریق مصر به اروپا و آمریکا رفت، با آداب و رسوم مردم غرب از نزدیک آشنا شد، با فرهنگ و اندیشه های جدیدی روبرو شد که نتیجه عملی این برخورد، اصول و تعالیمی بود که بر جامعه بهائی اعلام داشت. فرقه ضاله بهائیت به این تعالیم افتخار کرده و آن را نقطه قوّت و نشان هماهنگی آئین بهائیت با تمدّن جدید و فرهنگ پیشرفته آن به حساب می آورند و به وسیله آن اعلام می دارند که  بهائیّت از ادیان امروزی و جدید می باشد.


     عبدالبهاء که این تعالیم را از لابلای نوشته ها و گفتارهای پدرش حسینعلی نوری استخراج نموده، به عنوان تعالیم دوازدگانه برای آئین بهائی پایه گذاری نمود. وی در عظمت پوشالی این تعالیم در کتاب مکاتیب عبدالبهاء جلد 3 صفحه 276 سطر 4 می نویسد: «اگر نفسی از عقلا بر تعالیم الهی اطلاع یابد و منجذب گردد، نتایج عظیمه بخشد. زیرا تعالیم جدیده روح این عصر و نور این قرن است؛ از جمله تحرّی حقیقت است، که هادم بنیان تقالید است. از جمله وحدت عالم انسانیت که جمیع بشر اغنام الهی و خدا شبان مهربان و به جمیع اغنام خود در نهایت لطافت. و از جمله صلح عمومیست و این علاج فوری هر مرض در این عصر نورانی. و از جمله دین باید سبب الفت و محبّت گردد، اگر چنانچه سبب بغض و عداوت شود، ثمری ندارد. از جمله تطبیق علم و عقل و دین. از جمله ترک تعصبات دینیه و تعصبات مذهبیه و تعصبات جنسیه و تعصبات ترابیه و تعصبات سیاسیه است. از جمله عدل و مساوات بلکه مواسات اغنیاء با فقرا از روی طوع و رغبت نه جبر و شدت. از جمله مسئله اقتصاد و این مفصل و از جمله مساوات رجال و نساء باستثناء در بعضی مسائل. از جمله عدل و حق. از جمله توحید لسان. از جمله تعلیم عمومی. از جمله تأئید روح القدس و امثال ذلک. این تعالیمی است که روح این عصر است و سبب سرور قلوب خیرخواهان عالم انسانی».


    بسیاری از این تعالیم زائیده افکار عبدالبهاء بوده و در آثار حسینعلی نوری یافت نمی شود. زیرا برخی از این تعالیم نه تنها براساس اندیشه های حسینعلی بهاء نبوده است، بلكه در مواردی مانند برابری حقوق زن و مرد، مخالف با تفكّر حسینعلی نوری می باشد.


    برخی دیگر از این تعالیم نیز در دوره های اسلامی و پیش تر نیز وجود داشته و بسیار علمی تر و منطقی تر از آنچه عبدالبهاء در سخنانش ادعا می كند، در باره آنها بحث و گفتگو شده است. اما بهائیان این اصول را اساس عقاید خود و نشان هماهنگی بهائیت با تمدن جدید و فرهنگ پیشرفته دنیا دانسته، برای این اصول تبلیغات گسترده ای به راه انداخته به طوری كه گویا تنها راه رسیدن به زندگی سعادت مندانه، عمل به این تعالیم و آموزه ­ها می باشد. آنان بهائیت را از ادیان امروزی و جدید می شمارند که برای عصر اتم و تکنولوژی، به بشر ارزانی شده است. این تعالیم که به تصریح آثار امری، دوازده مورد می باشد، منشأ اصلی آن خطابات عبدالبهاء است که از سخنرانی وی در غرب و مکتوبات او تنظیم شده که عبارتند از:


۱- تحرّی حقیقت

۲- وحدت عالم انسانی

۳- وحدت اساس ادیان

۴- تطابق دین با علم و عقل

۵- دین سبب الفت و محبت است

۶- تعصبات هادم بنیان انسانی

۷- وحدت لسان و خط

۸- تساوی حقوق رجال و نساء

۹- تعلیم و تربیت عمومی اجباری

۱۰- بیت العدل اعظم

۱۱- تعدیل معیشت عمومی

۱۲- عالم محتاج نفثات روح القدوس


در نقد این تعالیم بطور اجمال می گوئیم.


    اولاً، بعضی از این تعالیم، تکراری است و فرقه ضاله بی جهت تعداد آن را زیاد نموده اند؛ مانند تعلیم اول و ششم که هر دو در واقع یک مطلب را می رسانند. همچنین تعلیم دوم و پنجم که لازم و ملزوم یکدیگر می باشند.


    ثانیاً، بعضی از این تعالیم، تعلیم نیست بلکه جمله خبریه می باشد، مانند تعلیم سوم و دوازدهم که هر چند حرف درستی است، اما پیامی را در بر ندارد تا مشکلی از جامعه بشری برطرف نماید. همچنین تعلیم دهم که بحث داخلی بهائیت است و در صورت وجود بیت العدل، عدالت نیز در جامعه بهائی برقرار شود، نه جامعه جهانی.


    ثالثاً، بعضی از این تعالیم بی پایه و اساس و نادرست می باشند، مانند تعلیم هفتم (وحدت لسان و خط)؛ زیرا لسان و زبان یک موجود زنده ای است که به مرور زمان رشد می کند و به تکامل می رسد. بنابراین اگر منظور عبدالبهاء این باشد که همه مردم دنیا در کنار زبان متداول خود، یک خط و زبان مشترک نیز داشته باشند مانند زبان و خط انگلیسی که زبان و خط بین المللی محسوب می شود، حرف خوبی است. اما زبان مشترک غیر از وحدت لسان و خط است که امر محال می باشد و با فرهنگ تکاملی بشر نیز سازگاری ندارد.


    همینطور تعلیم هشتم (تساوی حقوق رجال و نساء) نیز حرف نادرستی است، زیرا هر کدام از زن و مرد، دو فیزیولوژی و روانشناسی جدائی داشته، در خلقت نیز با هم اختلاف دارند. بنابراین تساوی دانستن حقوق آنان نیز حرف صحیحی نمی باشد. دین مبین اسلام به تعادل حقوق بین زن و مرد معتقد می باشد نه تساوی حقوق، زیرا حقوق افراد مطابق شئونات و مراتب آنان در جامعه محسوب می شود، هر چند زن و مرد در انسانیت تفاوتی ندارند، اما حقوق هرکدام به کاربری آنها در جامعه بستگی دارد و آن نیز متفاوت است.


     همچنین تعلیم چهارم (تطابق دین با علم و عقل) نیز حرف درستی نمی تواند باشد، زیرا علم هیچگاه ثبات نداشته و همیشه در حال تغییر و تبدّل می باشد، براین اساس دین با کدام علم باید مطابق و همراه باشد؟ دین الهی می بایست با علم واقعی مطابقت باشد نه علم تجربی که روزگاری به آن علم گفته می شود، اما با گذشت زمان به آن خرافات گویند. و اگر منظور عبدالبهاء از تطابق دین با عقل، عقل فطری و جبلّی باشد که انسان های اولیه نیز از آن برخوردار بودند؛ این حرف درستی است و دین الهی نیز با آن مطابقت دارد، زیرا چنین عقلی، حسن و قبح اشیاء را درک می کند و اگر منظور از عقل، عقل فنی باشد؛ در اصول آن، بین عقلا و حکمت مشاء و اشراق اختلاف است. زیرا احکام و جزئیات آن، با عقل بشر قابل تبیین نیست. به خاطر اینکه احکام الهی تعبّدی بوده و به عقل هیچکس در نمی آید تا توجیه عقلائی داشته باشد.


    رابعاً، بعضی از این تعالیم به شعار بیشتر شباهت دارد تا تعلیم، و با شعار چیزی درست نمی شود؛ مانند تعلیم اوّل (تحرّی حقیقت) و دوّم (وحدت عالم انسانی) و چهارم (تطابق دین با علم و عقل) و پنجم (دین سبب الفت و محبّت است) و ششم (تعصّبات هادم بنیان انسانی) و هفتم (وحدت لسان و خط) و نهم (تعلیم و تربیت عمومی اجباری) و یازدهم (تعدیل معیشت عمومی). رهبران فرقه ضاله بهائیت هیچگاه راهکاری ارائه نداده اند تا چطور می توان این شعارها به مرحله اجرا در آورد؟


    خامساً، بعضی از این تعالیم حرف نو و جدیدی نیست که بهائیان مدّعی آن هستند، بلکه این تعالیم در تمام ادیان الهی وجود داشته و دارد، مانند تعلیم اول (تحرّی حقیقت) و سوّم ( وحدت اساس ادیان) که همه ادیان آسمانی عامل این وحدت بوده و تحرّی حقیقت نیز اساس همه ادیان الهی از جمله اسلام می باشد. همچنین تعلیم چهارم (تطابق دین با علم و عقل) را در فرمایشات امام کاظم علیه السلام می بینیم. همچنین تعلیم ششم (تعصّبات هادم بنیان انسانی) نصّ قرآن کریم می باشد که خداوند متعال کفّار را بر تعصّب بی موردشان مذمّت می کند. همچنین تعلیم پنجم (دین سبب الفت و محبت است) و هشتم (تساوی حقوق زنان و مردان) و نهم (تعلیم و تربیت عمومی) و یازدهم (تعدیل معیشت عمومی) صریح قرآن کریم و دستور پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم می باشد، که خداوند متعال آخرین کتاب خویش را با جمله إقرا و قلم شروع فرمود. و همچنین تعلیم دوازدهم (عالم محتاج نفثات روح القدوس است) نیز صریح تعالیم همه ادیان آسمانی اعم از یهود، مسیحیت و اسلام می باشد.


    سادساً، این تعالیم با روش عملی بهائیان سازگاری نداشته بلکه عملکرد رهبران بهائی و پیروان آنها در مقابل این تعالیم قرار دارد که در ادامه به تمام آنها اشاره خواهیم کرد.


[1] - در بهائیت به تعالیم بهائیت «امر» گفته می شود و مقصود از نشر امر، انتشار و تبلیغ تعالیم و تفکرات حسینعلی نوری مازندرانی معروف به بهاءالله است.


برای دیدن کتاب مکاتیب عبدالبهاء روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : نقد تعالیم دوازده گانه , 
ارسال شده در 1396/12/27 ساعت 08:46 توسط بابائی

                                      اشتباه عبدالبهاء


     فضل الله مهتدی صبحی داستان سرای معروف و پایه ‌گذار سنت قصه ‌گوئی برای کودکان در رادیوی ایران از بهائیانی بود که با کشف حقیقت از این فرقه جدا شد و اعلام برائت نمود. وی که در یک خانواده بهائی در کاشان متولد شد، پس از پایان جنگ جهانی اول، برای ملاقات با عبدالبهاء به حیفا رفت و پس از دیدار با وی بواسطه خط خوشی که داشت، مورد توجه عبدالبهاء واقع شد، تا آنجا که عبدالبهاء او را به عنوان منشی و کاتب مخصوص خود برگزید.


     صبحی که مدت دوازده سال کاتب عبدالبهاء بود در کتاب پیام پدر صفحه 88 سطر 1 می نویسد: «پاسخ نامه های بهائیان از سوی عبدالبهاء به دست من بسیار به سود بهائیان بود. زیرا من بسیاری از لغزشهای عبدالبهاء را که به زیان آنها تمام می شد، جبران می کردم. نمونه ای بیاورم که خوب بدانید... روزی پدرم گفت: در خانه ای که دو سه نفر بهائی با هم می زیستند، همه با هم نامه ای به پیشگاه عبدالبهاء نوشتند. که در پائین نامه نام یکایک آنان نوشته شده بود. از نام ها که نوشته بودند، این نام بود: میرزا مؤمن، آقا بیگم زن میرزا مؤمن و زیر نام میرزا مؤمن نام میرزا نبی خان نوشته بود. این نامه به دست عبدالبهاء رسید و چون خواست جواب نامه را بدهد و نام یک یک را بنویسد، پرت شد. به جای اینکه بنویسد آقا بیگم زن میرزا مؤمن، نوشت آقا بیگم زن میرزا نبی خان. این پاسخ چون به تهران رسید، غوغائی به پا شد. هیچکس نگفت این لغزشی بوده که از خامه ی عبدالبهاء سر زده، همه گفتند بی گمان آقا بیگم در نهان با میرزا نبی خان است همچنانکه عبدالبهاء نوشته است. بیچاره میرزا مؤمن که زمین گیر بود، داد و فریاد به راه انداخت و کشان کشان خود را از خانه بیرون برد. آن دو هم شرمنده شدند و هم دچار شگفتی و یارای اینکه بگویند چنین چیزی نبوده نداشتند».


    ملاحظه می فرمائید که به زعم ادعای بهائیان که رهبران و سران بهائی را مصون از خطا و اشتباه می دانند تا آنجا که مقام عصمت نیز برای آنان قائل هستند، عبدالبهاء همانند پدرش میرزا حسینعلی نوری عاری از خطا و اشتباه نبوده و چنین خبط بزرگی را در زندگی اش مرتکب شد. از این دست اشتباهات در زندگی رهبر دوم فرقه ضالّه بهائیت به وفور یافت می شود.


برای دیدن کتاب پیام پدر روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : جهالت سران بهائی , 
ارسال شده در 1396/12/24 ساعت 08:33 توسط بابائی

                                    آیات دیگر خاتمیت 

            

    برخلاف آنچه که مخالفین خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مانند فرفه ضاله بهائیت فکر می کنند که تنها آیه شریفه ۴۰ سوره مبارکه احزاب خاتمیت پیامبر اعظم را مطرح کرده و آن را توجیه می کنند، آیات فراوان دیگری نیز وجود دارد که مسئله خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بیان نموده است‌.


    از جمله این آیات، آیه شریفه ۱۹ از سوره مبارکه انعام است که پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله و سلم را پایان بخش همه انبیاء الهی و قرآن مجید را به عنوان آخرین کتاب آسمانی معرفی نموده است."قُل... اُوحِیَ اِلَیّ هَذَا القُرآنُ لِاُنذِرَکُم بِهِ وَ مَن بَلَغَ". بگو ای پیامبر که این قرآن به من وحی می شود، تا من به وسیله این قرآن هم شما را انذار کنم، و هم "مَن بَلَغ" را (کسانی که در آینده می آیند). این تبلیغ انذار "مَن بَلَغ" ادعای عمومیت دعوت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم را می رساند که پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله پیامبر تمام زمانهاست و دین مبین اسلام نیز دین ابدی می باشد.


    نتیجه اینکه امت پیامبر اسلام صلوات الله علیه و آله محدود به زمان خاصی نیست و تا روز قیامت ادامه دارند. بنابراین"وَ مَن بَلَغ" عطف بر"کُم"در کلمه "لِاُنذِرَکُم" می باشد که آیندگان را نیز شامل می شود و این همان مسئله خاتمیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است.


    در ذیل آیه شریفه معنای تاویلی است که ممکن است دستاویز مخالفین قرار بگیرد و آن اینکه "وَ مَن بَلَغ" عطف بر فاعل "لِاُنذِرَکُم" گرفته شود که فاعل اول "اُنذِرَ" پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم است که با قرآن مردم را انذار می کند و فاعل دوم ائمّه معصومین می باشند که از امیر المومنین سلام الله علیه تا امام زمان عجل الله تعالی فرجه نیز امت پیامبر را به وسیله قرآن انذار می کنند.


    معنای دیگر خاتمیت که در ترجمه اول بود، با این تاویل بر نمی آید و این معنای تاویلی با معنای تفسیری آیه نیز قابل جمع نیست. اما مبلّغبن بهائی از این تاویل سوء استفاده کرده رهبران خویش را نیز در زمره انذار کننده گان قرار می دهند و بدین ترتیب قائل به نبوت و مظهریت برای میرزا حسینعلی نوری هستند.


http://s8.picofile.com/file/8320389534/%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86.jpg



موضوع : خاتمیت پیامبر اعظم (ص) , 
ارسال شده در 1396/12/21 ساعت 08:28 توسط بابائی

                                 جستجوی موعود در شیراز!


    موقع خروج از بیت، سید جوان به ملاحسین گفت: به مسجد ایلخانی نزد همراهانت برگرد و راجع به امشب کسی را آگاه نکن و در آنجا بمان و به تدریس مشغول شو. جناب ملاحسین نیز طبق دستور آن حضرت به مسجد ایلخانی نزد رفقا و همراهان خود رفت و در آنجا جمعی از پیروان شیخ و سید چون از ورود ایشان مطلع شدند، گردش جمع شده و برای استفاضه از محضرش حاضر گشتند. ایشان هم اهتمام نموده مجلس درس و وعظ برپا کرده کتاب شرح الزیاره جناب شیخ احمد احسائی را تدریس و تبیین و تشریح می نمود.


    حضرت نقطهٔ اولی نیز گاهی اوقات در مجلس درس جناب ملاحسین حاضر شده و ما بین حاضرین مجلس قرار می گرفتند و بعضی از شب ها حضرت نقطه اولی مبارک غلام خود را می فرستادند و جناب ملاحسین را به منزل خویش فرا می خواندند. مدت چهل شبانه روز بر این منوال گذشت و جز ملاحسین احدی از آن سرّ الهی واقف و آگاه نبود. در این مدت تفسیر سوره یوسف که قیوم الأسماء نیز نامیده شده کامل و موجب اتمام حجت بر خلق گردید.


    یک شب حضرت نقطهٔ اولی به ملاحسین گفت: به زودی سیزده نفر از دوستان تو خواهند آمد، دعا کن آنها نیز از صراطی که از موی نازکتر و از شمشیر برنده تر است، بگذرند. صبح آن شب که ملا حسین از منزل آن حضرت مراجعت نمود، مشاهده کرد که جناب ملاعلی بسطامی به اتفاق دوازده نفر از همراهان که همه ازشاگردان سید کاظم رشتی بودند به شیراز آمده و وارد مسجد ایلخانی شدند. جناب ملاحسین با دیدن آنها خوشحال شد و با کمال محبت به پذیرائی از آنها مشغول شد.


    بعد از چند روز دوستانش به او گفتند: ما همه به تبعیت از شما به تفحص و جستجو قیام نمودہ و در پی شما به شیراز آمدیم. ما تو را به اندازه ای صادق و راستگو می دانیم که اگر خودت ادّعا می کردی که قائم موعود هستی، بی درنگ ادعای تو را قبول می کردیم و الحال چنین استنباط می کنیم که شما پی به مقصود برده و دوره انتظار بسر آمده است؛ بدین جهت از تو می خواھیم که ما را از این حیرت و سرگردانی نجات دهی و حاضریم هر که را قبول کنی ما نیز قبول کنیم!


     ملاحسین که آمادگی آنها را مشاهده کرد، حرف آنان را تائید کرد و گفت: از اولین ساعتی که من به جستجوی حضرت محبوب پرداختم با خود عهد کردم که جان خود را در راهش نثار کنم و خون خویش را در سبیل محبتش برخاک بریزم، الحمدلله که بصرف فضل و کرم خویش ابواب رحمتش را بر ما گشود و من نظر به امر و فرمان آن حضرت در این شهر به تدریس مشغول شده ام. بعد از آن در هنگام طلوع آفتاب جناب ملا حسین و ملا علی متفقاً به بیت مبارک شتافتند.


     وقتی به منزل آن حضرت رسیدند، مبارک غلام آنحضرت را دم در منتظر یافتند که به آنها خوش آمد گفته به داخل بیت راهنمائی نمود. ملاعلى به حضور مبارك رسیده و با کمال اطمینان خاطر بدون احتجاج به صرف نورانیت ضمیر ایمان خود را عرضه داشت و باقی همراهان او نیز هر یک به طریقی از مکاشفه روحانی و توسل به دعا و مناجات و راز ونیاز بسر منزل مقصود راه یافتند و بهمراهی جناب ملاحسین به حضور حضرت نقطه اولی مشرف گشته ایمان خود را عرضه داشتند.


     بدین طریق هفده نفر از حروف حیّ مجتمع شده و اسامی آنان در لوح محفوظ الھی مثبوت گشت. شبی حضرت اعلی به ملا حسین فرمود: یک نفر دیگر باقیست که هیجده نفر حروف حی تکمیل شود و او نیز فردا وارد شیراز خواهد شد. روز بعد وقتی جناب ملا حسین در حضور مبارک به طرف منزل می رفتند در اثناء راه جوانی تازہ از راہ رسیده به ملاحسین برخورد نمود و او را درآغوش کشید و از چگونگی حال او و کیفیت تحقیق و تجسس آن محبوب عالمیان پرسش نمود.


     آن جوان چون حضرت اعلی را قبلاً در کربلا زیارت نموده بود به طرف آن حضرت (که در آن حین از آنجا عبور می کرد) اشاره نموده گفت: من این امر عظیم را از این سید بزرگوار برکنار نمی بینم. ملاحسین با مسرتی زائد الوصف بی اختیار این بیت بر زبانش جاری شد: دیده ائی خواهم که باشد شه شناس، شاه را بشناسد اندر هر لباس.


    جناب نقطه اولی به ملا حسین فرمودند: تعجب مکن ما در عوالم روحانی با این جوان مرابطه و مکالمه داشته و منتظر ورودش بودیم. این جوان جناب ملا محمد علی بار فروشی بود که به قصد زیارت و حج خانه خدا رهسپار طریق فارس گردیده و موقعی به شیراز رسید که ملا حسین و سایر اصحاب در شیراز بودند و با ایمان او حروف حی کامل گردید و بعداً به لقب قدّوس شهرت یافت. هر چند آخر از همه حروف حی بیان مشرف گشت ولی بر همه آنها تقدّم یافت. سن ایشان در ھنگام ورود به شیراز بیست  و دو سال بود.

 

    از بیں هیجده نفر حروف حی فقط جناب قرة العین بود كه به شیراز نرفته و نعمت تشرف نصیبش نگردید ولی از جهت ایمان و عرفان که غائبانه حاصل نمود و فضل و کمال و فداکاری و شهامت و شجاعت به مقامی اعلی و ارفع رسید که گوی سبقت را از رجال ربورد.


    جناب قرة العین که بعداً به لقب طاهره شهرت یافت، بعد از وفات جناب سید رشتی در کربلا ساکن و محضر درس دائر نموده عده ای از تلامیذ جناب سید از محضرش استفاده می نمودند تا وقتی که ندای حضرت باب از شیراز بلند گردید.

 _________________________________

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۵۲ - ۵۸

 کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۲۲ - ۱۲۹ 



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/12/18 ساعت 08:37 توسط بابائی

                                          پایان ماجرا


    از همان روز دانستم که یک مسلمان اگر می خواهد به حق، مسلمان باشد و اسلامش صورت منطقه ای و جغرافیائی نداشته باشد، نه تنها باید در صدد کاوش های دینی نسبت به معتقدات خویش برآید، بلکه نگران اطرافیان خود هم باشد و از دیگر مکاتب خصوصاً آنانکه رنگ دینی دارند، اطّلاعاتی به دست آورد تا به هنگام نیاز، بتواند در صدد تنویر افکار دیگران برآید.

 

    من از دوستی با جلال کمال استفاده را بردم و از آن زمان به بعد ساعات بسیاری را در فرصت های مناسب با او به سر آوردم و از وی مطالب زیادی آموختم و به راهنمائی او کتاب های بسیاری را در هر دو زمینه ی اسلام و بهائیت مطالعه کردم به طوری که حالا خودم نیز وقتی موردی پیش می آید تا حدّی می توانم از عقائدم دفاع کنم و گاهی نیز قادرم با بهره گیری از جلال، برای دوستان دور از حقیقت خویش، در کمال دلسوزی توضیحاتی از این آموخته ها مطرح کنم؛ به این امید که بتوانم بخشی از وظائفم را در قبال همراهانم در این زندگی پُرطلاتم با همه ی فراز و نشیب هائی که دارد، انجام دهم و در پیشگاه قرآن و اسلام و پیامبر خدا، سرفراز باشم.

 

    به هر حال در آن روزها وقتی جلال از علاقه ام به اینگونه مباحث آگاه شد و شور و شوق زائدالوصفی را در یادگیری و بکارگیری این مطالب در من دید، به من هشدار داد که برای این کار باید مایه بگذاری؛ هم از جهت وقت و هم یادگیری. چنین نیست که با آگاهی اجمالی از آنچه در این ماجرا بر ما گذشت، شخصاً بتوانی جواب گوی دیگرانی همانند فرهاد باشی؛ بلکه به مطالعه ی دقیق و عمیق و آگاهی و تسلّط کم و بیش جامع بر این مباحث نیاز داری.

 

    از این رو، بهتر است تا چنین مقدماتی برایت فراهم نشده است، هیچگاه شخصاً و به تنهائی به میدان طرح چنین بحث هائی نروی. البته من همواره و همه وقت و همه جا، در خدمت تو هستم؛ اما یقین داشته باش که تنها با شنیدن مطالبی از این دست و بدون کسب مهارت های لازم و بی شناخت طرف مقابل و اکتفا به دریافت های خود از مطالب برخی سایت های اینترنتی، شخصاً به جائی راه نخواهی برد. مراجعه به سایت های مربوط شاید به عنوان اولین گام مفید و موثّر باشد؛ اما یقیناً تمام کار نیست و خلاصه در یک کلام: طیّ این مرحله بی هنرهی خضر مکن        ظلمات است، بترس از خطر گمراهی


    به خوبی متوجه این نکته ی اساسی در بیانات جلال شده و این ضرورت را دریافته بودم؛ ضمن اینکه به حال او غبطه می خوردم و مکرّر با خود می گفتم: با اینکه دقیقاً در موقعیت و سنّ و سال و تحصیلات او هستم، چرا تا کنون این چنین از این حقائق ضروری بی خبر بوده ام؟ از این رو، بر حال خودم تاسّف می خوردم؛ اما به هر حال، مرور دوباره بر آنچه در این ماجرا بر من گذشت، انگیزه ای شد تا هرچه زودتر به راهی گام بگذارم که جلال سالها پیش از این، آن راه را با علاقمندی و پیگیری پیموده بود. از آن زمان تا کنون، کوشیده ام که سفارش های وی را در هنگام جداشدن از او، همواره در خاطر داشته باشم و تا سر حدّ توان، آنها را به کار گیرم‌.

 

    اما اینکه چه شد این ماجرا را به کمک او به رشته تحریر در آوردم، حقیقت این است که غرضم از نوشتن این واقعه آن بود که فکر کردم شاید این حرفها برای شما خواننده ی گرامی هم که چون من، در این جامعه زندگی می کنید و احتمالاً گرفتار چنین مسائلی هم می شوید، به کار آید. در این صورت، همه باید جلال و آنان را که جلال ها را پرورش می دهند سپاس گوئیم که به رغم تمامی نابسامانی های اجتماعی، این چنین خویش را در قبال مسائل جاری جامعه ی انسانی مسئول احساس می کنند.

 

    یادآور می شوم که بجاست خوانندگان عزیزی که همراهان فکری فرهاد این داستان اند، یک بار دیگر نوشته را از نو و به دور از تعصّبات جاهلی که خودشان آن را هادم بنیان انسانی می خوانند و همه وقت در آغاز تقویم امری[1] که همراه دارند، بر آن می نگرند، با دقت افزونی بخوانند؛ باشد که به دنبال این مرور دوباره تجدید نظری اساسی در پندارهایشان به عمل آورند و از میانه ی راه به آفاق روشنی باز گردند. امید که چنین شود.



[1] - سال نامه ی بهائیان که معمولاً در صفحه اول آن، تعالیم دوازده گانه ی بهائی درج گردیده است.



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/12/17 ساعت 08:35 توسط بابائی
در پیام رسان سروش نیز با بهائیت شناسی همراه شوید.

http://s8.picofile.com/file/8316200726/22.jpghttp://s8.picofile.com/file/8316200468/14.png
ارسال شده در 1396/12/15 ساعت 08:31 توسط بابائی

                                در بدشت چه گذشت‌؟

    در بدشت (نزدیک شاهرود) اعلام نسخ اسلام بود. قرة العین در انجمن بابیان می‌گفت‌: «ای یاران‌، این روزگار «ایام فترت‌» است‌. امروز تكالیف شرعیه ساقط شده است‌. روزه و نماز كاری بیهوده و احمقانه است‌. هنگامی كه علی محمد باب اقالیم هفتگانه را مسخر كرد و ادیان مختلف را یكی گردانید، آن وقت شریعتی تازه خواهد آورد و هر تكلیفی كه بیاورد بر مردم روی زمین واجب خواهد بود. بنابراین امروز زحمت تكلیف را برخود روا مدارید، بلكه زنان و اموالتان را با یكدیگر شریك و سهیم سازید كه در دوره فترت بر این امور عقوبتی نخواهد بود.

    بنابر همین تفكر، قرة العین همه مجتهدان و روحانیون را واجب‌ القتل می‌دانست چنان كه عمویش ملا محمد تقی را كه شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی را تكفیر كرده و علی محمد و فرستادگانش را هم لعن می‌فرستاد و آنها را تكفیر می‌كرد، تهدید كرده و می‌گفت‌: «دهانش را پرخون می كنم‌» سرانجام هم به دستور او چند نفر از بابیان عمویش را در مسجد قزوین با ضربات چاقو به قصد قتل‌، مضروب كردند. ملا محمد تقی برغانی در همان روز از دنیا نرفت و تا سه روز بعد زنده ماند. او برای اینكه فتنه و آشوبی نشود، وصیت كرد تا به كسی تعرض نكنند؛ زیرا او قاتلین را بخشیده است اما با این وجود حكومت وقت به خاطر ملاحظه افكار عمومی قاتلین را دستگیر و روانه تهران كرد و قرة‌ العین هم تحت نظر گرفته شد.

    در این زمان میرزا حسینعلی نوری برای نجات زندانیان دست به كار شد و با پول و رشوه زیادی كه داد توانست زمینه فرار میرزا صالح كرمانی را فراهم كند. اما كلانتر تهران آگاه شد و میرزا حسینعلی را به زندان انداخت اما آشنایان میرزا، مانند «آقاخان نوری‌» و برادرش جعفر قلی خان وساطت كردند و او آزاد شد. وقتی قاتلین «ملا محمّد تقی قزوینی‌» دستگیر می‌شدند، میرزا هادی فرهادی كه یكی از آنها بود، فرار كرد و به تهران رفت‌. او خبر مراقبت حكومت از قرة العین را به بابیان كه حسینعلی نوری در رأس آنها بود، رساند و تصمیم بر این شد كه میرزا هادی به هر ترتیب شده خود را به قزوین برساند، قرة العین را ربوده و به تهران بیاورد. میرزا هادی به قزوین بازگشت و به كمک زنان فامیلش توانست قرة العین را فراری دهد. آنها مستقیم به «اندرمان‌» در نزدیكی شاه عبد العظیم رفتند و نامه ورودشان را به حسینعلی نوری دادند.

    در جمادی الاول سال 1264 هـجری قمری حاجی میرزا آقاسی، فرمان داد تا علی محمد شیرازی را از ماكو به چهریق كه قلعه‌ای در نزدیكی شهر شاهپور آذربایجان بود منتقل كنند تا كمتر در دسترس مریدانش كه با رشوه و پول در كمال آزادی با او ملاقات می‌كردند، قرار بگیرد. این كار سبب شد تا یارانش تصمیم به شورش بگیرند. در سال 1264 قمری یاران علی محمد در دشت «بدشت‌» اجتماع معروفشان را برپا كردند.

    اجتماعی كه آنها برپا كردند دو موضوع را بررسی می‌كرد، اول اینكه چطور باب را خلاص كنند و دوم آنكه آیا تكالیف دینی و فروعات اسلامی تغییر خواهد كرد یا نه‌؟ به عبارت دیگر آنها می‌خواستند تكلیف اسلام را روشن كنند. تعداد بابیان را در آن اجتماع هشتاد نفر عنوان می‌كنند كه برای 22 روز در آن دشت زیبا، میهمان میرزا حسینعلی نوری بودند كه به همراه قرة العین به بدشت آمده بودند. میرزا حسینعلی جوان هر روز جانماز پهن می‌كرد و پیشنماز این جماعت می‌شد. شب‌ها قرة العین‌، میرزا حسینعلی و میرزا محمد علی بار فروش ملقب به قدّوس‌ كه از خراسان به آنها پیوسته بود، جلسه برگزار می‌كردند و حاصل این جلسه‌ها را به سبک آثار باب در جمع بابیان می‌خواندند. سرانجام مذاكرات این شد كه در نهایت دیانت اسلام را منسوخ و حكم بر بی‌تكلیفی كنند.

     پس یك روز قرة العین برای فراهم كردن زمینه اعلام نسخ دین اسلام گفت كه من زن هستم و ارتداد زنان در اسلام سبب قتلشان نیست‌، بلكه باید ایشان را نصیحت كرد و پند داد تا به اسلام بازگردند. او ادامه داد كه در غیاب قدوس این مطلب را گوشزد می‌كنم اگر مقبول افتاد كه چه بهتر وگرنه قدوس سعی كند مرا نصیحت كند.

    در آن سخنرانی معروف بود كه قرة العین با برداشتن حجاب از چهره‌اش و برانداختن پرده‌ای كه پشت آن می‌نشست و با جمع سخن می‌گفت‌، نسخ اسلام را اعلام كرد. این رفتار باعث آشفته شدن برخی از بابیان و تردید تعدادی دیگر شد و برخی هم فرصت را غنیمت شمرده و روی از اطاعت قرآن برگرداندند و به بهانه دوره فترت احكام و تكالیف اسلامی را كنار گذاشتند. قدوس هم در تابعیت از قرة العین با او هم كجاوه شده و اشعار و تصنیف‌های پرالتهاب سرودند.

    با اعلام نسخ اسلام توسط «زرین تاج برغانی‌» و اظهارات وی كه دوران فطرت از راه رسیده و لاجرم باید از اسلام گذر كرد، فضای اردوگاه بابی‌ها كاملاً وضعیت بحرانی به خود گرفت و از كنترل خارج شد. «محمدعلی بارفروشی‌» تمام سعی خود را به كار بست تا شاید بتواند آرامش را به اردوگاه برگرداند ولی نتوانست‌. تعدادی از افراد گروه كه به دروغ سركردگان این جریان آگاهی یافته بودند، از این جمع جدا شده و شروع به افشاگری كردند.

    مردم روستای بدشت كه با درز اطلاعات از درون اردوگاه بابی‌ها متوجه اهداف و اقدامات آنها شدند، شب هنگام به آنان حمله و آنها را تارومار كردند و بساط این معركه پس از 22 روز با فرار رهبران این جریان در عمل از هم پاشید.

    گفتار و رفتار قرة العین در بین مردمی كه در آن نواحی زندگی می‌كردند هم خشم زیادی برانگیخت‌، مردم بر آنها حمله‌ور شدند و در نزدیكی قریه‌ نیالا (نزدیک گلوگاه بهشهر) آنها را سخت تنبیه كردند. قرة العین و حسینعلی بهاء به نور مازندران فرار كردند و چند صباحی در منزل ییلاقی میرزا حسینعلی ماندند. پس از این جریان میرزا حسینعلی نوری راهی تهران و زرین تاج برغانی به همراه محمد علی بارفروشی رهسپار خطه مازندران شدند. از این تاریخ به بعد است كه جریان بابیگری وارد برهه جدیدی شد و حوادث تلخ و ناگواری را به جامعه ایران تحمیل كرد.

    بابی‌ها همراه دو تن از لیدرهای جریان انحرافی تا اراضی هزار جریب بهشهر واقع در شرق مازندران حركت كردند. لیكن اهالی روستاهای آن سامان كه از وقایع‌، رخدادها و نیز اعمال غیراخلاقی كه در روستای بدشت به وقوع پیوسته بود، آگاه شدند با ایشان به مقابله پرداختند.. افراد بابی از ترس مقابله مردم روستاها و مناطق دیگر پا به فرار گذاشته و صحنه را ترك گفتند. زرین تاج كه اوضاع را چنین دید به همراه «میرزا حسینعلی نوری‌» به نور مازندارن فرار كرد.

    محمد علی بارفروشی و همراهانش نیز عازم بارفروش (بابل) شدند كه در بین راه مسلمانان بر آنها تاختند، پس از فرار یاران محمد علی‌، وی تنها شد و جز تسلیم در برابر مسلمانان چاره‌ای ندید. مردم مازندران پس از دستگیری محمد علی بارفروشی‌، وی را به ساری روانه كردند.

     از سوئی ملاحسین بشرویه‌ای در پی ایجاد بلوا و آشوب در مشهد رضوی كه منجر به كشته و زخمی شدن تعدادی از شهروندان شده بود، به دستور حاكم وقت از آن شهر اخراج شد. وی پس از مدتی كوتاه به همراه برخی از بابی‌ها خود را از مسیر چشمه علی مازنداران به منطقه بارفروش رساند و به گروه بابی‌هائی كه بعد از دستگیری محمد علی بارفروشی در منطقه پراكنده شده بودند، ملحق شد.

    این وضعیت ادامه داشت تا اینكه اولین بحران نظامی‌ امنیتی در قائمشهر، روستای افرا توسط این جریان برای كشور پدید آمد. در شرائطی كه زرین تاج به نور آمده بود و شروع به تبلیغ اوهامات می‌كرد، به واسطه اعمال خارج از عرف و اخلاق وی و همچنین اعلام رسمی خروج از اسلام بابی‌ها، صبر مردم لبریز می‌شد و مردم رفته رفته تحمل پذیرش این گروه مرتد را از دست می‌دادند.

    به شهادت تاریخ بابی‌ بهائی كه توسط بابی‌های حاضر در صحنه نوشته شده است‌، هیچگاه مردم شمال كشور آنها را نپذیرفتند و به هر شهری كه وارد می‌شدند، جز با مخالفت مردم روبرو نمی‌شدند.

    رهبران جریان بابی گروه را به سمت حوالی قائمشهر روستای افرا سوق داده بودند، شاید بتوانند با استفاده از وضعیت بحرانی كه كشور به‌ خاطر، فشار اقتصادی و بیماری محمد شاه قاجار با آن روبرو بود، از این گروه به‌ عنوان بازوی اعمال فشار بر حكومت برای رسیدن به خواسته‌های خود استفاده كنند.

http://s8.picofile.com/file/8321067718/%D8%A8%D8%AF%D8%B4%D8%AA.jpg


موضوع : مقالات بهائیت , 
ارسال شده در 1396/12/12 ساعت 08:35 توسط بابائی

                                طبل رسوائی بهائیان

    دیروز تولد شوقی ربّانی سوّمین و آخرین رهبر و پیشوای فرقه ضالّه بهائیت بود. به همین خاطر کانال تلگرامی بهائیان ایران پستی را به نمایش گذاشت که باورم نمی شد این فرقه به عنوان زاد روز تولّد شوقی از آن استفاده کند. هر چند مطلب چندان مخفی نبوده و نیست؛ اما در حقیقت بهائیان با این پست آئین من درآوردی خود را به نمایش گذاشته و بی اعتباری بهائیت را به همگان ثابت کردند.

    مطلبی که انیس غلامپور از بهائیان سرسخت و متعصّب آن را در این کانال و در معرض دید عموم قرار داد، جمله ای از کتاب الواح وصایای عبدالبهاء صفحه ۱۱ می باشد که عبدالبهاء در تعریف و تمجید از نوه اش شوقی با تعابیری او را چنین توصیف می نماید: "شوقی ربّانی آیت الله و غصن ممتاز و ولیّ أمرالله و مرجع جمیع أغصان و أفنان و أیادی أمرالله و أحبّاء الله است و مبیّن آیات الله و من بعده بکراً بعد بکر یعنی در سلاله او".

    عبدالبهاء در این وصیت خود به پیروانش دستور أکید می نماید که باید از شوقی تبعیت و پیروی نمایند چرا که او غصن ممتاز و... می باشد. این عبارت به دو چیز اشاره دارد. اول اینکه جانشین عبدالبهاء کسی جز شوقی ربّانی نیست. در حالی که طبق کتاب عهدی (وصیت نامه حسینعلی نوری) اولین جانشین بهاء عبدالبهاست بعد از او برادرش محمد علی می باشد. اما عبدالبهاء به محض روی کار آمدن و تکیه زدن به میز ریاست، اولین کاری که انجام داد، برکنار نمودن برادرش از جانشینی پدر بود، کاری که بر خلاف دستور صریح حسینعلی بهاء انجام گرفت.

   دوّمین نکته ای که در انتصاب شوقی ربّانی به ریاست این فرقه فهمیده می شود، این است که شوقی در میان بهائیان از وجهه خوبی برخوردار نبود. زیرا به اعتراف دوستان و اطرافیان شوقی، وی از لحاظ اخلاقی مورد تائید دیگران نبود و عبدالبهاء نیز از این موضوع بی خبر نبود؛ اما برای کنار گذاشتن محمد علی از جانشینی پدر چاره ای جز انتخاب نمودن شوقی نبود. اما انتصاب شوقی به ریاست بهائیان باعث جدائی عدّه ای از مبلّغین بهائی از این فرقه گردید که از جمله آنها می توان به میرزا احمد سهراب، عبدالحسین تفتی آواره (آیتی)، فضل الله صبحی مهتدی، میرزا حسن نیکو و میرزا صالح اقتصاد مراغه ای اشاره کرد.

   فضل الله صبحی کاتب عبدالبهاء در مورد اخلاق ناپسند شوقی در کتاب پیام پدر صفحه 143 سطر 16 می نویسد: "در میان نواده های عبدالبهاء در روزهای نخست من با شوقی آشنا شدم و او را دارای سرشت و نهاد ویژه ای یافتم که نمی توانم درس برای شما بگویم. خوی مردی در او کم بود و پیوسته می خواست با مردان و جوانان نیرومند دوستی و آمیزش کند! شبی با او و دکتر ضیاء بغدادی فرزند یکی از بهائیان نامور که در آمریکا کارش پزشکی بود و برای دیدار عبدالبهاء به حیفا آمده بود، در عکا گرد هم نشسته و صحبت می کردیم. در میان گفتگو من برای کاری از اطاق بیرون رفتم، وقتی بازگشتم دیدم دکتر ضیاء کار ناشایستی کرده... من برآشفتم و گفتم: دکتر! این چه کاری است که می کنی؟ شوقی رو به من کرد و گفت: اگر تو هم مردی داری نشان بده. مانند این سخنان و کارها چند بار از او شنیدم و دیدم و دریافتم که باید کمبودی داشته باشد".


    شوقی که عمل قوم لوط را انجام می داد و در این زمینه مفعول هم واقع می شد، در توجیه کار خود اظهار می داشت که حکم این عمل بیان نشده است. ناصر افندی پسر خاله شوقی می گوید: از او پرسیدند چرا ترک این حرکات ننگین نمی کنی؟ جواب داد: جمال مبارک (حسینعلی نوری) نهی نفرمودند

    نکته مهمّ دیگری که در پست بهائیان دیده می شود، این است که طبق گفته عبدالبهاء، شوقی باید در حال حیاتش جانشین بعد از خود معرّفی نماید آن هم جانشینی که از صلب خودش باشد، بکراً بعد بکر! در حالی که شوقی عقیم بود و صاحب فرزندی نشد تا جانشین وی گردد و این یکی از دهها پیش بینی غلط جناب عبدالبهاء است که مطابق با واقع نگردیده و بطالت این آئین شیطانی را روشن می سازد.

    چرا که عبدالبهاء در کتاب مفاوضات صفحه ۴۴ سطر 16 گفته بود: "در هر دوری اوصیاء و اصفیاء دوازده نفر بودند. در ایام حضرت موسی دوازده نقیب رؤسای اسباط بودند. در ایام حضرت مسیح دوازده حواری بودند و در ایام حضرت محمد (ص) دوازده امام بودند و لکن در این ظهور أعظم بیست و چهار نفر هستند دو برابر جمیع، زیرا عظمت این ظهور چنین اقتضاء نماید". پس چه شد آن بیست و دو نفر باقیمانده ای که می بایست بعد از شوقی می آمدند و ولایت امر بهائی را بر عهده می گرفتند؟ آیا عبدالبهاء از عقیم بودن شوقی خبر نداشت؟ آیا نمی دانست که شوقی آخرین جانشین این فرقه و آخرین ولیّ امر بهائی است که بعد از فوت او جامعه بهائی بی سرپرست می شود؟

    بنابراین چرا رهبر بهائیان دروغی را در کتابش مطرح کرد که در این ظهور که آن را ظهور اعظم می شمارد، بیست و چهار نفر هستند دو برابر جمیع! پس چه شد آن باقی نفرات که شصت سال بعد از مرگ شوقی هنوز از آنها خبری نیست؟ و این در حقیقت این یک اشتباه بزرگی است که بر دامن رهبران بهائی نشسته و تا قیام قیامت کوس رسوائی آنها را به همگان نشان می دهد.


http://s8.picofile.com/file/8320736876/%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%84_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%A7%D9%86.jpg

برای دیدن کتاب الواح وصایا و مفاوضات روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : حقیقت بهائیت , 
ارسال شده در 1396/12/9 ساعت 08:24 توسط بابائی

                                      فردائی که نیامد


    صبح فردای آن روز، زودتر از هر روز، به دانشگاه آمدم و با اندک جستو جوئی،جلال را پیدا کردم. هر دو باهم جلوی پله های دانشکده به انتظار فرهاد به گفتگو پرداختیم. با استفاده از این فرصت، برخی نکات را در زمینه ی سخنان دیروز از وی می پرسیدم و مرتّباً یادداشت های خلاصه ای را نیز که مبنای همین نوشته قرار گرفت به او نشان می دادم و اصلاح می کردم. وقت هم به سرعت می گذشت؛ ولی گوئی فردای فرهاد هنوز نیامده بود؛ زیرا آن روز و حتی چند روز بعد هم به پیدا کردن او موفق نشدیم! این مسأله برای من بسیار عجیب بود؛ ولی به عکس، جلال هیچ اظهار تعجبی از آن نمی کرد؛ گوئی اساساً پیشاپیش چنین چیزی را انتظار داشته است.

 

    بیش از یک هفته از این ماجرا گذشته بود که یک روز صبح من و جلال درحالی که با یکی از دوستان دانشکده مشغول گفتگو بودیم متوجّه عبور فرهاد شدیم. نمی دانم حمل بر تعصّب می کنید یا نه؛ ولی باور کنید که غافل گیرش کردیم و الّا داشت فرار می کرد تا با من و جلال رو به رو نشود، اما دیگر دیر شده بود. بعد از سلام و احوال پرسی، جلال گفت: دوست عزیز، چه شد که فردای تو چنین طولانی شد و بیش از یک هفته به درازا کشید؟ ما در آرزوی دریافت پاسخ های تو، جان به لب شدیم. آیا با بزرگان امر به صحبت نشستی؟ آیا مشکلات مرا آسان کردی؟


    فرهاد که با ناراحتی و رنگ پریدگی چشم گیری صحبت می کرد با نوعی لکنت ناشی از اضطراب گفت: بچه ها، خیلی متاسّفم! از طرف تشکیلات به من دستور داده شد که با شما صحبت نکنم! این را گفت و دستش را از میان دستهای جلال کشید و به سرعت از ما دور شد؛ در حالی که جلال به او می گفت: فرهاد، مواظب باش طرد نشوی؛ چون تماس با ما خطر طرد برای تو دارد! به هوش باش!

 

    از جلال پرسیدم: طرد دیگر چیست؟ او گفت: هیچ، این مدعیان وحدت عالم انسانی هر وقت مصلحت بدانند، حتّی افراد خودی را که تا دیروز با آنان حشر و نشر داشتند، به اندک بهانه ای از داخل جامعه ی خود اخراج می کنند که این نیز یکی دیگر از مظاهر آن تعالیم به اصطلاح جهانی یعنی وحدت عالم انسانس است! شوقی ربانی در باره روابط بهائیان با اینگونه راتدگان اظهار می دارد: با منفصلین روحانی بهائی، سلام و کلام جایز نیست و منفصلین اداری را نباید به مجالس عمومی دعوت کرد.[1] همچنین آمده است: و لکن با نفوس معرِض که اعراضشان ظاهر شده معاشرت و تکلّم و ملاقات جایز نه.[2]

 

    می بینی که پیشوایان بهائی با ایجاد چه حصاری آهنین می کوشند که حتّی با بهائیان دیروز این چنین رفتار نمایند تا به خیال خود، چیزی آنان را از داخل تهدید نکند؛ در عین حال، باز هم با کمال شجاعت با هر که صحبت می کنند می گویند: همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار. سراپرده یگانگی برافراشته شد وحدت عالم انسانی...

 

    هنوز در طول برخوردها و گفتگوهای فراوانی که با اینها داشته ام، نتوانسته ام این تناقض را برای خود حل کنم؛ چرا که حل شدنی نیست و نشان از غیر الهی بودن این مکتب دارد.

 

    بله دوست عزیز، این آقایان نزد افراد غیر مطّلع چنان اظهار فضل می کنند که گوئی سقراط زمانند و بر کرسی درس نشسته؛ اما نزد مسلمانانی که مختصر اطّلاعاتی از معتقدات خود و ایشان دارند، عاجزند و فراری و خائف.

 

    تازه فهمیدم که چرا آن روز، جلال چندین بار در طول سخن به فرهاد می کفت: چون گمان ندارم که در آینده بتوانم این گفتگو را با تو ادامه دهم، همین نشست را غنیمت می دانم و زمام سخن را تا طرح تمامی سوالاتمان در این زمینه رها نمی کنم. راستی که چه پیش بینی جالبی بود و چه درست به واقعیّت پیوست.

 

    در اینجا جلال گفت: آری، آنچه در این مدت تو شاهد آن بودی به واقع ، وصف دو روی یک سکّه است که سخت با هم در تضادند.


    از آن روز به بعد، میان من و جلال، نهال محبّتی تازه ریشه گرفت که برای من بسیار مغتنم بود و بد نیست بدانید حالا هم که مدتها از آن ماجرا می گذرد، فرهاد هر وقت من یا جلال را می بیند، سرش را به سوئی دیگر می کند و راهش را می چرخاند و پای به گریز می گذارد! انگار جلال همانطور که اشاره کردم، به خوبی می دانست که پرورش دهندگان امثال فرهاد چگونه در برابر منطق قوی یک مسلمان آگاه عاجزند و در عین حال، فرهادها عِنان خویش را به دست تشکیلاتی این سان دو چهره داده اند و به رغم آگاهی از ناتوانائی آن در حلّ این مشکلات عقیدتی، همچنان مطیعان بی اراده ی تشکیلات اند. با این همه، خویش را متحرّیان حقیقت می دانند و مخالفان را به سرسختی و تعصّب و تقلید کورکورانه متّهم می دارند!.



[1] - اشراق خاوری، گنجینه حدود و احکام، چاپ ۴، باب ۷۶. متاسفانه از چاپ چهارم به بعد، این مطالب را حذف کرده اند!

 

[2] - مائده آسمانی ۸: ۷۴



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/12/8 ساعت 08:21 توسط بابائی
مطالب بهائیت شناسی را در هر دو کانال ما دنبال کنید.

http://s9.picofile.com/file/8316200776/23.pnghttp://s8.picofile.com/file/8316200418/12.png
ارسال شده در 1396/12/5 ساعت 09:35 توسط بابائی
عبدالبهاء در سفر به غرب، سال 1290 شمسی

http://s8.picofile.com/file/8320381292/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%A1.jpg


موضوع : تصاویررهبران بهائی , 
ارسال شده در 1396/11/20 ساعت 08:36 توسط بابائی

                                        خیانت بهائیان


    آیه ی دیگری که خواندی قسمت مختصری از آیات سوره ی بقره ی قرآن است. من آن آیه را هم به ضمیمه ی آیه ی جلوتر آن، برایت می خوانم: «و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا، ان الله لا یحب المعتدین. و اقتلوهم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم و الفتنة اشد من القتل و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام حتی یقاتلوکم فیه فان قاتلوکم فاقتلواهم کذالک جزاء الکافرین». در راه خدا با آنان که به کارزار شما آمده اند، بجنگید؛ اما از حدّ فراتر نروید که خدا متجاوزان را دوست ندارد. آنان را (که به جنگ و کشتن شما آمده اند) در هر جا که یافتیدشان بکشید و آن سان که شما را از دیارتان بیرون کردند، اخراجشان کنید که فتنه به مراتب از کشتار سخت تر است. در مسجد الحرام تا آنها دست به رویتان باز نکرده اند، کارزار مکنید و اگر در آنجا به جنگتان آمدند، شما نیز آنان را بکشید که جزای کافران این چنین است.[1]


     فرهاد عزیز، من مسلّم می دانم که اگر در جلسات درس تبلیغ شما یا جلسات به اصطلاح دعا یا دوره های کلاس های روحی، به این آیه به صورت کامل با توجه به زمینه های قبلی آن خوانده می شد، امروز تو چنین ناآگاهانه سخن نمی گفتی و از این قبیل است تکلیف نوع استدلالی که در اینگونه موارد و موضوعات مشابه، مبلّغان بهائی به شما تعلیم می دهند. از این روست که همه ی تقصیر هم متوجّه تو نیست، بلکه بخش عمده ای به عهده ی آنان است که می کوشند تا شما را به لحاظ فکری، در این جوّ جامد و فضای تیره و تار نگاه دارند و اجازه ی هیچگونه آزاد اندیشی و به قول خودتان، تحرّی حقیقت، البته بطور واقعی را به شما ندهند.


    با خواندن یک آیه ی دیگر از قرآن کریم، تکلیف کلّی کار را (برای تو و همه ی کسانی که با توسّل به این آیات بریده بریده، می خواهند اسلام را آئینی نظامی و خشن معرفّی کنند) روشن می کنم تا بدانید اسلام شریعت معتدل است. نه هوادار تنها مهرورزیدن خالص و بی جهت است و نه به تنهائی در زمینه های قهری قدم برمی دارد؛ بلکه جامع بین مهر و قهر و جلال و جمال است. آیه ی 195 سوره بقره می فرماید: اگر کسی بر شما تاخت، شما نیز چونان او، بر وی بتازید و پروای خدا را پیشه کنید.


    بد نیست که بدانی قرآن کریم در این زمینه پا را فراتر هم نهادهه و فرموده است: مباد که کینه ی قومی شما را بر آن دارد که از مرز عدالت (نسبت به آنها) در گذرید! شما عدل و داد پیشه کنید که این به پارسا بودن نزدیک تر است.[2]


    با شنیدن این توضیحات شیوا، از خوشحالی در پوسن نمی گنجیدم و در دل، بر جلال درود می فرستادم و او را تحسین و دعا می کردم. در همین اندیشه ها بودم که بار دیگر سخن او مرا به خود آورد که گفت: این منطق روشن اسلام است که دقیقاً با علم و عقل و فطرت انسانی منطبق است[3] و اما پیشوایان بهائی می گویند و می نویسند: زنهار از این که نفسی از دیگری انتقام کشد و لو دشمن خونخوار باشد.[4] آنان که فرمان می دهند: به عالم انسانی مهربانی کنید. بیگانگان را مانند آشنا معامله نمائید و اغیار را به مثابه ی یار.[5]


     در متون اعتقادی چنین کسانی، نباید آن عبارات هراسنده وجود داشته باشد؛ آتش برای دشمنان، تحریم ملاقات مخالفان، تلقّی از مخالف همانند جهنم، عذاب حتمی برای منکران و...


     فرهاد جان، این خلاصه ی سخن من است که وحدت عالم انسانی ادعائی تو، با این مطالبی که رهبرانت به دست داده اند اساساً از اصل، قابلیت طرح و بحث و توجیه ندارد؛ به حدّی که دیدیم حتی سر و صدای خود آنان نیز در آمده است؛ زیرا پس از آنکه گفتند: گرگان خونخوار را مانند غزالان خُتَن و خَتا، مشک معطر به مشام رسانید.[6] مجبور شدند بگویند: مثلاً اگر گرگی را رأفت و مهربانی نمائی، این ظلم به گوسفند است.[7]


    شاید دریافتند که آن اندیشه های برخاسته از تفکر صلح کلّ برخلاف فطرت بشری است و زمان آن سپری شده است، بطوری که امروزه هیچگونه کارائی ندارد؛ ضمن آنکه با این عبارات متناقض، پیروان خویش را در میان امواج خروشان و سهمگین جامعه و بروز افکار و اندیشه های نوخاسته سرگردان و رها کرده اند. عجبا که معدودی از اینان (که نزدیک است غرق شوند و یادشان از خاطره ها محو گردد) باز در همان حال هم می گویند: همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار!


     فرهاد عزیز، به این تصور نباشی که قصدم از این سخنان توهین به تو و عقائد توست؛ هرچند به نظرمی رسد تو چنین صراحت لهجه ای را انتظار نداشتی؛ اما به هر حال، غرضم از این مطالب آن بود که به تو دوست عزیز خود توصیه کنم که آزاد فکر باشی و به حق و واقع، در تحرّی حقیقت بکوشی نه اینکه خوب سخن بگوئی؛ اما از عمل به لوازم نهفته در آن کلمات، فرسنگ ها دور بمانی!


     آخر، این چه وحدت عالم انسانی است که پیشوایان شما، حتی در محدوده ی کوچک خانواده ی خویش، نتوانسته اند به آن جامه ی عمل بپوشانند؟! اینان وحدت خانوادگی را نتوانستند حفظ کنند و تو چگونه ایشان را مبتکران وحدت عالم انسانی شان می خوانی؟ مگر میرزا حسینعلی نوری برادر عزیزش صبح ازل را "یا ایّها الحمیر[8]" (یعنی ای الاغ) نخواند؟! مگر همو برادرش را لقب "عجل[9]" (یعنی گوساله) نداد و در موارد زیادی از کتاب بدیع، به او بد نگفت و نارواها نسبت نداد؟ مگر با عزیه خانم خواهر خود، در نیفتاد؟!


    اینها و ده ها موارد دیگر در این زمینه همه و همه نشان دهنده ی بیهودگی و بی پایگی این به اصطلاح تعلیم بهائی است که بهائیان فراوان شعارگونه از آن سخن به میان می آورند. مگر همین عبدالبهاء نبود که با برادرش میرزا محمد علی موسوم به غصن اکبر درگیر شد و به جان هم افتادند و یکدیگر را دزد، ابلیس، مرکز نقض، شیطان ، مرکز نفی و... خواندند و ده ها تعبیر تند دیگر از این دست[10]؟! بعد هم مگر تو از روابط شوقی و اطرافیانش آگاه نیستی؟


    خلاصه... تو (که خود را در زمره ی روشن فکران می شماری) باید بیشتر تحقیق کنی و منصفانه به داوری بنشینی؛ زیرا مردم جامعه ی ما از نسلی که خود به دست خود برای تدارک آینده ای بهتر و روزگاری روشن تر پرورده اند، انتظاراتی دیگر دارند و این کوته فکری ها و کج اندیشی ها درست در خلاف جهت خواسته های منطقی آنان است. در عین حال، باید مرا ببخشی که زیاد صحبت کردم؛ ولی باز هم تکرار می کنم از آنجا که چندان به ادامه یی این مباحث با تو امید نداشتم، کوشیدم که لااقل یکبار هم شده بطور فشرده، یک سری مطالب مورد نظرم را در این زمینه با تو طرح کنم؛ باشد که مفید و مؤثر افتد.


    آرزو دارم همینطور که سریع حرف های مرا نوشتی، بروی و هرچه زودتر، ضمن تماس با افرادی که به قول خودت، آنان را توانمد و شایسته حلّ مشکلات اخیر می دانی، ره آوردی برای من و صدها انثال من (که مشتاقانه در انتظار دریافت پاسخ اینگونه پرسش ها هستیم) بیاوری.


    در این هنگام جلال کتاب هایش را جمع کرد و در کیفش گذاشت. فرهاد هم (که گفتی ساعت ها چنین لحظه ای را انتظار داشت) موقعیت را برای ختم جلسه بسیار مناسب دید و با خوشحالی خلاصی از این ورطه، از جا برخاست و ضمن خداحافظی نه چندان گرم، قرار فردا را گذاشت و به سردی از ما جدا شد. من و جلال هم با یکدیگر خداحافظی کردیم.


     در حالی که یک بار دیگر آنچه را در این نیم روز داغ برایم اتفاق افتاده بود در خاطره ام مرور می کردم، بر آن شدم که موقتاً ان فکرها را متوقف کنم و باز به مصداق: روز از نو، روزی از نو، به سراغ کتاب های درسی ام بروم و خود را آماده ی گذر از امتحانات پایان ترم کنم.



[1] - بقره : 191 - 192

[2] - مائده : 8

[3] - شاید خواننده ی عزیز در اینجا گمان برد که اگر چنین است و اسلام در عین حال، دستوراتی در قلع و قمع تجاوزکاران و نظائر آنان داده است، پس چرا به مطلب مشابهی از بهائیت در گفتگوهای پیشین اعتراض شد؟ باید وجه داشت که قبلاً نیز اشاره کردیم: اگر اسلام وحدت عالم انسانی را مطرح می کند، نه به مفهوم صلح کلّ و جنبه ی رؤیائی آن است تا بگوئیم: واقعیت ها را نادیده گرفته است و از این رو، ضروری است که چنین دستوراتی هم داشته باشد؛ اما بهائیان، با آن همه عبارات نقل شده در صفحات پیشین (که بر اساس آنها به قول خودشان، به اصطلاح پیام آوران صلح کلّ اند) که نباید عباراتی این چنین متناقض با آن حرف های پیشین خود داشته باشند!

[4] - عبدالبهاء، مکاتیب 3: 161 - 162

[5] - همان : 160

[6] - همان

[7] - همان: 212

[8] - بدیع: 174

[9] - اشراق خاوری، مائده آسمانی، 1: 64

[10] - شوقی ربانی، قرن بدیع، ج 3 (مواضع مختلف)



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/17 ساعت 08:26 توسط بابائی
نام کتاب: چرا از بهائیت برگشتم (راه راست)
خاطرات مسیح الله رحمانی

نوشته: علی امیر مستوفیان
 
 

برای دریافت کتاب روی دریافت کلیک کنید.


download 

موضوع : کتب ردیه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/11/16 ساعت 08:43 توسط بابائی
بهائیت شناسی را در تلگرام و پیام رسان سروش ببینید.

 
http://s8.picofile.com/file/8316200726/22.jpghttp://s8.picofile.com/file/8316200468/14.png


ارسال شده در 1396/11/14 ساعت 08:25 توسط بابائی


                                    أین الجنة و النّار؟


    در اینجا جلال از کیفش یک جلد کتاب به رنگ آبی بیرون آورد. روی آن نوشته بود: مجموعه ی الواح مبارکه. آن را گشود و ورق زد تا به صفحه ی ۲۱۶ رسید. آنگاه جنین خواند: «أنتم (یا أحبّاءَ الله) كونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله و آیاته و عذاب المحتوم لمن کفر بالله و امره». ای محبوبان خدا (ای بهائیان) بر مومنین به خدا و آیاتش، ابر رحمت و بر منکرین و مخالفین او، عذاب حتمی باشید.


    آیا این را هم می خواهی توجیه کنی؟ اگر می خواهی، چگونه؟ شاید مفهوم حقیقی عبارات تو را در تعریف وحدت عالم انسانی در این عبارت از زبان پیشوای بهائیان باید دریافت: قال أین الجنة و النّار؟ قل: الأُولى لقائی و الاُخری نفسک ایّها المشرک المرتاب!. گفت که بهشت و جهنم کجاست؟ بگو: بهشت دیدار و وصول به من است و جهنم و آتش، نفس توست ای مشرک شک کننده.[1]


    بد نیست بروی و رساله ی تسبیح و تهلیل[2] را (که از کتب مورد ونوق جامعه ی بهائی است) بخوانی، براساس دستور مندرج در آن (که در صفحه ی ۲۵ آمده است) بهائیان جملگی باید با دوستان میرزا حسینعلی دوست و با دشمنانش سخت دشمن باشند. آیا این هاست مفاهیم آن وحدت عالم انسانی؟! کدامیک را می خواهی توجیه کنی؟! جامعه ی بهائیت بر این نمونه ها و ده ها موارد مشابه آن چه پاسخی دارد؟


    در اینجا بود که من هم به سخن آمدم و خطاب به فرهاد گفتم: فرهاد عزیز، تو در آغاز سخن می گفتی که انسان ها همه بار یک دارند و برگ یک شاخسار؛ اما (اینطور که جلال با استفاده از مدارک معتبر بهائی می گوید) رهبران شما این چنین برخلاف گفتار سابقت سخن می گویند. جدّاً که این نوع مطالب سبب سرگردانی محققانی می شود که به قصد پژوهش، می خواهند واقعیت هائی را درباره ی اعتقادات شما دریابند. من فکر می کنم که اگر چنین باشد، تمام بهائیان باید یک بار دیگر در عقاید خویش تجدید نظر کلّی به عمل آورند.


    احساس کردم که فرهاد از این اظهارات من چندان خوشش نیامد و حقیقتش این است که به نظر می رسید چیزی هم برای گفتن ندارد. از این رو، همچنان به من خیره ماند؛ گویا پشیمان بود که چرا آن توجیه ناروا را کرد تا چنین گرفتاری ای را به دنبال داشته باشد! قیافه ی او دیدنی بود؛ مانند طاووسی شده بود که بدون توجّه به پاهای نازیبایش، مغرورانه گول ظاهر آراسته و پر و بال رنگین خویش را خورده و حال که به پاهایش چشم افکنده است، همه ی ابّهت و سرافرازی اش به خمودی و سرافکندگی تبدیل شده است.


    او دیگر آن فرهاد دقایق قبل نبود و من در دل (با همه ی خوشحالی که از رسائی و گیرائی کلام دوستم جلال داشتم) دلم به حال فرهاد سوخت. از این ناراحت بودم جوانی نورسته از بینش خویش دست بشوید و بی توجّه در صدد تبلیغ برآید که خود، آگاهی چندانی از واقعیّات آن ندارد و در عین اینکه می گوید: «تعصّب هادم بنیان انسانی است»، متعصّبانه در صدد ارائه ی القائات دیگران (و نه پژوهش های خویش) برآید.


    در همین افکار بودم که با اشاره ی مجدّد جلال به خودم آمدم. او می خواست توضیحاتی را از کتابی دیگر بخواند. بنابراین، چنین ادامه داد: فرهاد، تو اگر به همین نوشته ها یا حافظه ات مراجعه کنی، به یاد خواهی آورد که قرآن از مشرکین چگونه سخن گفت؛ همان ها که از گروه های بسیار خطرناک در قبال مسلمانها بودند و به یاد داری که کتاب دینی ما با چه تساهل و سعه ی صدری، در مورد آنان سفارش می کند؛ ولی حال بیا و بشنو که رهبر و مرشد جامعه ی بهائیت، یعنی همان آقای حسینعلی بهاء، درباره ی همین مسأله چگونه داد سخن می دهد: «ثمّ اعلم بأنّ الله حرّم على أحبّاء الله لقاءَ المشرکین و المنافقین». پس بدان که خداوند بر بهائیان حتی ملاقات مشرکین و منافقین را حرام کرده است. این را از صفحه ی ۷۰ جزء اول کتاب رحیق مختوم اشراق خاوری خواندم.

   

    لابد می دانی که از جمله ی این مشرکین ما دو نفر هستیم که در مقابل تو نشسته ایم و به نظر می رسد که حضور تو در جمع ما برخلاف دستورات دینی توست؛ زیرا همین نویسنده در صفحه ی ۵۹۵ می نویسد: «حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه ی حمراء مذکور و مسطور». وقتی بنا به اعتقاد بزرگانتان، ما شیعیان از جمله ی مشرکین سرسخت عالمیم، دیگر تکلیف نامسلمانان و بی دینان هم روشن خواهد شد که در این طبقه بندی، در کجا جای دارند!


    بعد از شنیدن این توضیحات، فرهاد بار دیگر لب به سخن گشود. اما به خوبی پیدا بود که با زحمت فراوان صحبت می کند. مرتّباً آب دهان را فرو می داد و مانند غریقی که در آخرین دقائق حیات و پیش از غرق شدن، می کوشد تا به وسیله ای برای نجات خویش، چنگ اندازد، چنین گفت: آقا جلال! تو که این چنین عالمانه از کتاب های ما صحبت می کنی و به خیال خود، مطالبی متناقض با وحدت عالم انسانی ردیف کرده ای، آیا هیچگاه قرآن را از سر تا به پا خوانده ای؟ چرا شما مسلمانان به قول ضرب المثل معروف کور خویش و بینای مردمید؟


    تو به من اعتراض می کنی که حضرت بهاءالله ملاقات با مشرکان را حرام کرده اند؛ غافل از آنکه قرآن شما قتل مشرکان را واجب دانسته است و تو از این مسئله دفاع می کنی و به آن می نازی! آیا همین است روح حقیقت جوئی که مرتباً أز آن دم می زدی؟ مگر تو در قرآن نخوانده ای: «همه ی مشرکان را بکشید»[3]؟ آیا در باره ی همین مشرکین در قرآن ندیده ای که می گوید: «ایشان را (هر جا که یافتید) بکشید»[4]؟! اگر بخواهم از این سری آیات قرآن برایت بخوانم، ده ها نظیرش را می توانم ارائه دهم. چطور است که تو به این کُشت و کشتارها اعتراضی نداری؛ امّا برای آنکه رهبران ما ملاقات با اینان را تحریم کرده اند. این چنین جار و جنجال راه می اندازی؟!


     سخن فرهاد اوج گرفته بود و گفتگو کم کم به فریاد نزدیک می شد. دریافت من این بود که او می خواهد کمبود یا نبود منطق خویش را ہا احساسات تند و بلند سخن گفتن و داد و فریاد رأه انداختن جبران کند. تا جائی که این سر و صدا موجب جلب نظر بعضی از دانشجویان حاضر در سالن شد. در اینجا، جلال به میان آمد و به آرامی گفت: فرهاد عزیز، تو هم کمی آرام باش و بیهوده خود را رنج نده. چرا توجّه نداری؟! اول تو بودی که به عنوان یک طرح نو، مسئله ی وحدت عالم انسانی را پیش کشیدی، پیشوایان توند که در این زمینه می گویند: الیوم مقرّب درگاه کبریا نفسی است که حتی ستمگر بیچاره را دستگیر شود و خصم لدود را یار ودود.[5]


    شمائید که می گوئید: «همّت بر آن گمارید که سبب حیات و بقا و سرور و فرح و راحت و آسایش جهانیان گردید؛ خواه آشنا و خواه بیگانه؛ خواه مخالف و خواه موافق». [6]کتاب های شما می گوید: «تا توانید با یکدیگر عشق ورزید و هم دگر را پرستش نمائید و با بیگانگان نیز آمیزش نمائید و هر ملحد عنودی را پرورش نمائید».[7] سرانجام رهبران شمایند که توصیه می کنند: «احبّای الهی باید مظاهر رحمت عامّه باشند و مطامع فیض خواص؛ مانند آفتاب بر گلشن و گلخن هر دو، بتابند و به مثابه ی ابر نیسان، بر گُل و خار هر دو بارند».[8]


     سخن من این است: از رهبران شما که این چنین مطالبی را عنوان می کنند و برخلاف عقلانیت و فطرت انسانی، اینگونه با بی تفاوتی در مورد انسان ها اعمّ از نیک و بد، گُل و خار، وَدود و عَنود و مؤمن و مُلحد صحبت می دارند، عجیب است که (بر اساسی عباراتی که قبلاً برایت خواندم) این چنین بی رحمانه (و در عین و حال متناقض با مطالب اخیر) در باره ی مشرکین و منکرین حسینعلی بهاء و بهائیت سخن بگویند و اظهار عقیده کنند.


     جلال در اینجا رو به من کرد و گفت: دقّت کن، ببین چقدر جالب است! آقایان می گویند: وحدت عالم انسانی از ابتکارات ماست و در اسلام از آن خبری نیست؛ اما وقتی می گوییم رهبران بهائیت برخلاف این ادّعا داد سخن داده اند، می گویند: این چنین عبارات و مطالبی در اسلام نیز هست؛ غافل از اینکه خودشان قبلاً اسلام را فاقد آن طرح دانسته و این را از مختصّات بهائیت دانسته بودند! خوب، اگر چنین است که دیگر جای اعتراضی بر قرآن و اسلام نیست و عنوان کردن مطالبی نظیر آنچه فرهاد از قرآن خواند، در این زمینه موردی ندارد.


    بعد رو به فرهاد کرد و گفت: البته تو خیال نکنی که با آن آیات مقطّع که خواندی، حرفت را به ثبوت رساندی؟ آنها را پاسخ خواهم داد؛ ولی حالا نظرم بر این است که تو بدانی چگونه راه را خلاف رفته ای. فرهاد! متأسّفم که باز هم بگویم: در این زمین نیز بلندگوی عقائد دیگران شده ای و اگر این زحمت را به خود داده بودی و خودت قرآن را می خواندی، متوجه می شدی واقعیّت این نیست که گمان برده ای. در این موقع، جلال قرآن را از کیف خود بیرون آورد و گفت: آیه ای اوّلی که تو خواندی در سوره توبه است. من هم همان آیه را مجدّداً می خوانم؛ منتهی با این تفاوت که کمی دنباله ی آیه را نیز می خوانم و ترجمه می کنم: "قاتلوا المشرکین کافه کما یقاتلونکم کافه" با مشرکین بطور گروهی کارزار کنید؛ چنانکه آنها با شما بطور گروهی نبرد می کنند.[9]


    آیا به نظر تو این حرف غلط است؟ کدام منطق عقلی اجازه می دهد مردمی که مورد حمله قرار گرفته اند، بی هیچ عکس العمل و اقدامی، بایستند و کشته شوند و دَم برنیاورند؛ به استناد اینکه ما به وحدت عالم انسانی معتقدیم؟!


    این اختلاف منطق علم و عقل است و چنین وحدتی برای عالم انسانی هیچگاه خواسته ی اسلام و مسلمان ها نبوده و نیست؛ زیرا برخلاف فطرت و نهاد بشری است. قرآن کریم می فرماید: با آنان که به جان شما افتاده اند و با شما می جنگند، کارزار کنید. آیا این نادرست است؟! اگر آیه، بی جهت و ابتدا به ساکن و بی هیچ ضرورت، قتل مردمی را دستور داده بود، تازه جای بحث و گفتگو و بررسی دقیق داشت؛ ولی ملاحظه کن که مربّیان تو و صدها جوان ساده دل نظیر تو که این مطالب را از آنها تعلیم می گیرند. چگونه دانسته و ندانسته مرتکب خیانت می شوند و کلام خدا را تقطیع می کنند تا منظور واهی خویش را ثابت کنند! زهی بی عدالتی!...

ادامه دارد...



[1] - اشراقات: ۶۸

[2] - اثر عبدالحمید اشراق خاوری.

[3] - توبه: ۳۶

[4] - بقره: ۱۹۲

[5] - عبدالبهاء، خطابات ۱: ۴۰

[6] - عبدالبهاء، مکاتیب ۲: ۲۰۶

[7] - همان: ۱۰۷

[8] - همان: ۲۰۶

[9] - توبه: ۳۶



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/11 ساعت 08:32 توسط بابائی


                                       ربوبیت جمال قدم


     هر کسی با هر دین و آئینی که دارد و به آن معتقد است، در برخورد با همکیش خود کلماتی را برای تحیت او بکار می برد که آن کلمه در نزد ما مسلمانان سلام و درود می باشد. اما بهائیان بدستور رهبران خود عبارت مرموزی را بکار می برند.


     علی محمد شیرازی در کتاب بیان صفحه 196 سطر 9 می نویسد: «باب پنجم از واحد ششم بیان در حكم تسلیم است كه سلام بدهند مردها به الله اكبر و جواب بدهند به الله أعظم و اما زن ها سلام بدهند به الله أبهی و جواب بدهند به الله أجمل».


     اما در فرقه ضاله بهائیت گویا این دستور باب باعث درگیری بین بهائیان شده و بابیان بهائی تحیت الله ابهی را در میان خود شایع کردند. در زمان عبدالبهاء عده ای از بهائیان به این دلیل که لقب عبدالبهاء غصن اعظم است، الله ابهی را به الله اعظم تغییر دادند. در این بین جماعتی گفتند مگر امر دین بازیچه است که هر روز در شأنی از شئون تبدیل و تحولی عارض آن گردد؟ خلاصه بین این دو گروه نزاعی در گرفت و مناقشات مضحکی رخ داد. وقتی خبر به عبدالبهاء رسید، برای رعایت جوانب تواضع و فروتنی نسبت پدرش حسینعلی بهاء، الله ابهی را امضاء کرد و در سؤالی که بهائیان از او نمودند که فرق بین الله ابهی و الله اعظم چیست


     عبدالبهاء در کتاب مکاتیب عبدالبهاء جلد دوم صفحه 245 سطر 11 در جواب آنها می گوید: «هرچند مقصود از "الله أعظم" نیز جمال قدم روحی لاحبائه الفداست؛ چه که اوست اسم اعظم و نیّر اعظم و ظهور أعظم، اما این تحیت "الله أبهی" کوس ربوبیت جمال غیب أحدیت است که در قلب امکان تاثیر می نماید».


     رهبر دوم بهائیان معتقد است که پدرش حسینعلی مازندرانی همان خدای واحدی است که خالق این جهان می باشد. و مقصود بهائیان از تحیّتی که در برخوردشان دارند و "ألله أبهی" می گویند، منظور از الله همان جمال قدم یعنی میرزا حسینعلی نوری می باشد. اما با این دستوری که عبدالبهاء به پیروان خویش دادند، در جائی که غیر بهائی حضور داشته باشد، بنظر شوقی نباید این جمله را بر زبان جاری کرد!.


    دکتر داریوش و گریس شاهرخ در کتاب اصول دیانت بهائی ترجمه مینو ثابت (درخشان)، صفحه 57 سطر 12 می نویسد:« الله أبهی بعنوان سلام بین بهائیان بکار می رود. ولی بر طبق بیان حضرت ولی امرالله موقعی که غیر بهائیان حضور دارند، باید از گفتن الله أبهی خودداری کنند. زیرا بخصوص در ممالک غرب بصورت یک کلمه مرموز شرقی تلقی می شود».

.

برای دیدن کتاب بیان، مکاتیب عبدالبهاء و اصول دیانت بهائی روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : ادعاهای بهاءالله , 
ارسال شده در 1396/11/8 ساعت 08:32 توسط بابائی

                                                        نار و کوثر


     به هر صورت، جلال در دنباله ی صحبت هایش چنین افزود: فرهاد عزیز، تو ببین که آئین ما چقدر جالب برادری و برابری انسان ها را به طور قاطع و صریح اعلام می کند! آنجا که می فرماید: انسان از روزگار آدم تا امروز چونان دندانه های شانه با یکدیگر برابرند».[1]


    برای اینکه بدانی اسلام گذشته از محدوده ی مسلمانی، برای مطلق انسان ها (تنها به لحاظ این که آدمی اند) ارزش قائل است به این سخن رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم گوش بده که فرمود: «سرآغاز خرد بعد از پذیرش دین، دوستی با همه ی انسان هاست و محبّت ورزیدن به ایشان و گزینش نیکی ها برای همه ی آنان؛ اعمّ از نیکوکار و بدکار».[2] این بیان عالی ارزشمندی انسان ها، بدون توجّه به طبقه بندی آنان به نیک و بد است که پیشوای گرامی الهی ما مطرح می فرماید. پس آقای عبدالبهاء در این راه پیشگام نیست.


     شاید بدانی که یکی از بدترین طبقات مورد سرزنش قرآن، مشرکانند؛ آنان که حق را زیر پای گذاشته و از پذیرش خدای واحد سر باز زده اند و برخلاف منطق علم و عقل با خداپرستان به ستیز پرداخته اند؛ اما قرآن کریم (هنگامی که در باره ی همین اهل شرک سخن به میان می آورد) چنین می فرماید: "ای پیامبر، اگر مشرکی به تو پناهنده شد، او را در پناه خود گیر تا کلام پروردگار را بشنود. آنگاه او را به محل ایمن خودش برسان. یعنی او را تا نقطه ای که از تعرّض مصون باشد. به سلامت همراهی کن".[3]


     انصاف بده که آیا تعابیری زیباتر از اینها که شنیدی، در مسئله ی مورد بحثمان می توان سراغ داد؟ خصوص آنکه این عبارات و صدها نظیرش در محیطی، به لحاظ فرهنگ اجتماعی، منحطّ و خفقان آور بیان شده باشد!


     در جامعه و دورانی که تمامی ارزش های والای انسانی لگدکوب شده بود، این بیانات تنها ایده های خشک و نارسا و قالب های تهی از محتوی نبود؛ بلکه به زودی، فرهنگ و مدنیّتی جهانگیر براساس همین تعالیم پی ریزی شد که مدّت های طولانی جوامعی از مردم جهان در پرتو این راهنمائی های ارزنده، زندگی انسانی به مفهوم واقعی داشتند و از آن زمان که از آنها روی برتافتند، یک یک گریبان گیر مشکلات بنیان کنی شدند که

                   شرح این هجران و این سوز جگر          این زمان بگذار تا وقت دگر


     بگذریم. اگر بخواهم سخنم را در این زمینه تعقیب کنم، به این آسانی ها به پایان نخواهد رسید. از این رو فرهاد جان، فعلاً به همین چند نمونه ی مختصر قناعت می کنم؛ به این امید که توانسته باشم برای تو ثابت کنم که وحدت عالم انسانی به مفهوم اصیل و با رعایت جنبه ی واقعی آن، نه به صورت رؤیا و صرفاً در قالب کلماتی به ظاهر زیبا، طرحی نو و ابتکاری تازه برای جامعه ی انسانی نیست؛ بلکه موضوعی است که در ناربخ سابقه ی طولانی داشته و پیامبران الهی اولین طرّاحان آن بوده اند و برای این مسأله در دیانت اسلام و در زمینه ی عملی کردن آن، کار فراوان صورت گرفته است.


      فرهاد خاموش در خود فرو رفته بود. خوشبختانه در این مذت کم، کسی مزاحم ما نشد. جلال (که سکوت فرهاد و اشتیاق مرا دید) به ادامه تشویق شد: ... به یاد داری که ساعتی پیش و در آغاز این گفتگو، برایت روشن کردم که این نکته یعنی "عدم اختصاص این تعالیم از جمله وحدت عالم انسانی به بهائیت" عیناً واقعیتی است که یکی از پیشوایان شما هم صریحاً بدان اعتراف می کند؛ هر چند در یک طرّاحی ناقص و نارسا و ناآگاهانه، می گوید: باید همّت را بگماشت تا بی خردان از تعصّبات جاهلیّه ی دینی و جنسی و اقتصادی و حتی وطنی نجات یابند از جمیع قیود آزاد گردند و به وحدت عالم انسانی تعلق تام یابند.[4] به راستی، آیا اندیشیده ای که این طرح تا چه حد واقعی و در دسترس و با واقعیات خارجی منطبق است؟!


      سخن جلال که به اینجا رسید، متوجّه شدم فرهاد خیال رفتن دارد. من هم به سرعت برای جلوگیری از عزیمت او، فوراً برنامه ی ناهار را جور کردم تا سبب ماندن بیشتر فرهاد شود و این خود، موجب شد که اوّلاً در این فرصت، کمی از ناراحتی فرهاد کاسته شود و ضمناً عاملی بود که می توانست به ادامه ی بحثمان نیز کمک کند. اتفاقاً همین هم شد که من تصوّر می کردم. بعد از ناهار مجدّداً جلال رشته ی سخن را به دست گرفت و گفت:


     خوب بچه ها، ظاهراً ناهار فرصتی برای تجدید نیرویمان بود؛ هم برای من که باز هم خیال سخن گفتن دارم و هم برای شما به خصوص تو فرهاد عزیز که می بینم قسمت های زیادی از حرف های مرا نوشته ای و چون قصد مراجعه و پرسش داری، قبلاً باید بگویم که بخش اخیر صحبتم به مراتب برای تو جالب تر خواهد بود، زیرا من می خواهم با یک مرور سریع و گذرا و اجمالی بر بعضی آثار بهائی این را به اثبات برسانم که اساساً در بهائیت، یک سلسله عبارات وجود دارد که صریحاً همین وحدت عالم انسانی ادّعائی را هم نقض می کند و من تا این زمان که با تو سخن می گویم، با بسیاری از مبلّغین بهائی این مطلب را مطرح کرده ام که متأسّفانه جوابی روشن نیافته ام. از این رو، بر آن شده ام که همه جا بگویم: بهائیت همانند سکّه ای دو روست که هر دو روی آن با یکدیگر به سختی در تناقض و تعارض اند. برای اینکه تو نیز بر این ستیز جاری، آگاهی یابی، بد نیست به مطالبی که بعد از این برایت می گویم بیشتر توجه کنی.


     آقا فرهاد، شاید باور نکنی، اول کسی که در بهائیت برخلاف جهت وحدت عالم انسانی حرکت کرده است همان پیشوائی است که شما صدور این تعالیم را به او نسبت می دهید. مقصودم جناب میرزا حسینعلی نوری است؛ همان کسی که وی را حضرت بهاءالله می خوانند. تو حتماً در جلسات و محافل بهائی هنگام خواندن مناجات بوده ای و در این صورت، کتاب "ادعیه ی حضرت محبوب" را خوب می شناسی، در ص ۱۹۶ این کتاب، در لوح احمد، از قول این پیشوا چنین آمده است: "كن كشعلة التار لأعدائی و كوثر البقاء لاحبّائی" بر دشمنانم همچون شعله های آتش، سوزاننده و بر دوستانم چون چشمه ی آب، دوام بخش باش. آیا این است مفهوم آن عبارات دلفریبی که تو در آغاز گفتگویمان، به نام یک طرح نو برای جهان پُرآشوب، از آن دّم می زدی؟ آیا "همه باریک دارید و برگ یک شاخسار" همین است و بس؟ یا بالعکس، ملاک دسته بندی در برخورد، دوستی و دشمنی با پیشوای بهائیان است؟!


     در اینجا، فرهاد به میان سخن جلال آمد و گفت: جلال، متأسّفم که باید صریحاً به تو بگویم که بسیار متعصّبی و برای اثبات یک مطلب واهی، حاضری حتّی عبارات را هم نا صحیح معنی کنی تا موضوعی را به خیال خودت ثابت کنی! تو در معنی عبارتی که خواندی، اعمال غرض کردی، حسینعلی بهاء خطاب به احمد در این لوح می فرماید: تو برای دشمنان من چونان چراغ راهی شعله افروز باش و مانند پرتو آتش راه اینان را روشن کن و همانند شعله ی آتش جان بخش برای کسانی باش که در برودت اعراض و انکار من افتاده اند.


     تو به این سادگی، عبارت را به خیال خودت ترجمه می کنی و بعد هم به ما و عقائدمان افترا می بندی! آیا این از انصاف به دور نیست؟! آیا این است رسم مسلمانی؟ به فکر افتادم و در چھره ی جلال خیره ماندم. سایه ی کدورتی عمیق در چهره اش به چشم می آمد. از خود پرسیدم: به خاطر صحّت مطالب فرهاد است؟ با آنکه رشته ی تحصیلی ام ادبیات نبود، به خوبی دریافته بودم آنچه را فرهاد به جلال نسبت می داد، عیناً در مورد خودش صادق بود که عبارتی به این سادگی را این چنین به دلخواه به ترجمه و تفصیل کشانید. در همین افکار بودم که جلال با آغاز مجدّد صحبتش مرا به خود آورد.


     فرهاد عزیز، به قول معروف: جانا سخن از زبان ما می گوئی. آیا من در ترجمه ی عبارت دست بردم یا تو بودی که برخلاف دستور پیشوایانت (که ابواب تأویل و تفسیر را مسدود کرده اند و فرمان داده اند به صریح عبارات و معنی مصطلح قوم توجه کنید[5]) به خیال خود آن عبارت را ترجمه و تفسیر کردی. البته من تو را در این برداشت غلط چندان هم مقضر نمی بینم؛ زیرا با کمال تأسّف باید بگویم که شما جوانان بهائی، بدون هیج تحقیق ریشه ای، معمولاً بلندگوی عقائد و نظرات دیگران شده اید. هر آنچه را در جلسات تبلیغی و احتفالات فرا می گیرید، بدون چون و چرا می پذیرید و در خارج، تحویل این و آن می دهید؛ حال آنکه این شرط تحری حقیقت نیست.


     تو باید بدانی واژه های نار و کوثر دو لغت عربی و هر دو از اصطلاحات متون اسلامی است و در معنی کاملاً با یکدیگر مخالفند، اوّلی سمبل عذاب و دومی نشانگر لطف و رحمت الهی است. از طرفی، اعدا و احبّا نیز دو لغت عربی است که به معنی دشمنان و دوستان و متضادّ یکدیگرند. در این عبارت کوتاه برای دو طبقه ی متضادّ، دو پاداش متضادّ (در عین حال، متناسب با هر یک) بیان شده است؛ برای اعدا، نار و برای احبّا کوثر، این را به هر که مختصری زبان عربی بداند نشان دهی، این چنین ترجمه خواهد کرد که من برایت گفتم. نمی دانم «شعله افروز راه»، «شعله ی جان بخش» و «آتش برودت اعراض» و ... را تو از کجای این عبارت کوتاه بیرون آوردی؟! به خصوص اینکه بنا به گفته ی پیشوایت در کتاب اقدس، صفحه ی ۱۰۲، با این گفتار، خویش را در زمره ی تحریف کنندگان به اصطلاح کلام خدا قرار دادی؛ زیرا او در این کتاب می گوید: إنّ الذی یأوِّل ما نزل مِن سماء الوَحی و یُخرجه عن الظّاهر إنّه مِمَّن حرّف كلمة الله العلیا و کان من الاخسرین فی کتابِ مبین. هرکس آنچه را از آسمان وحی نازل شده تأویل و معانی آن را از ظاهر آن خارج کند، در شمار آنهائی است که کلام بلند پایه ی پروردگار را دگرگونه کرده اند و در کتاب مبین، از زیانکاران است.


     تاسّف من از این است که تو با عنوان کردن آن توجیهات ناروا، به گفته ی مکتب عقیدتی خود، بیهوده در زمره ی زیانکاران و آنان که کارشان واژگون کردن کلام خداست قرار گرفتی! از اینها گذشته تو خیال کرده ای در سرتاسر آثار بهائی همین یک مورد ناقض وحدت عالم انسانی است که اگر توجیه کنی، دیگر راحت خواهی شد و مطلب تمام می شود؟ حالا که سخن به اینجا رسید، بد نیست به چند نمونه ی دیگر از این ردیف مطالب توجّه کنی تا دیگر از این سلسله توجهات بی مورد درگذری.

ادامه دارد...



[1] - بحارالانوار، 22: 348

[2] - المحجة البیضاء، 3: 364

[3] - توبه 6

[4] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳۱۷:۳.

[5] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۲: ۲۴۷ - ۲۴۸: الیوم تكلیف جمیع یاران الهی در بساط رحمانی این است که ابواب تأویل و تلویح و تشریح را به کلّی مسدود نمایند. کلمه ای از تلویح و تأویل و تشریح نیفزائید. و به صریح عبارت این عبد اکتفا نمائید و به قدر خردلی تجاوز ننمائید.

    در همین زمینه، پدر وی، میرزا حسینعلی بهاء هم اظهار می دارد: الیوم به نصّ نقطه بیان (روح ماسوی فداه) حرام است بر مستظلّین شجره ی بیان که حرفی از کلمات الله را تأویل نمایند و یا تفسیر کنند، چه که احدی مطّلع نه، مگر نفس ظهور (میرزا حسینعلی نوری، کتاب بدیع: ۲۱)



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/7 ساعت 08:47 توسط بابائی

عضو کانال بهائیت شناسی در تلگرام و سروش نیز باشید.

http://s9.picofile.com/file/8302269892/9.png   http://s8.picofile.com/file/8316200468/14.png
ارسال شده در 1396/11/5 ساعت 08:41 توسط بابائی

                                  تبعید بهاء به بغداد!


    بعد از اینکه دخالت میرزا حسینعلی نوری در ترور ناصرالدین شاه قاجار به اثبات رسید اما با دخالت های سفیر روس دولت قاجار نتوانست قانون را در حق وی به اجرا در آورد، او را نفی بلد نموده و خواستار خروج وی از کشور شد.


    شوقی ربّانی نوه دختری عبدالبهاء در مورد تبعید میرزا حسینعلی مازندرانی به بغداد در کتاب قرن بدیع صفحه 230 سطر 10 می نویسد:« حضرت بهاءالله در غرّۀ ربیع الثّانی ١٢٦٩ هجری مطابق با ١٢ ژانویه ١٨٥٣ میلادی یعنی نه ماه پس از مراجعت از سفر کربلا با چند تن از اهل بیت و عائله مبارکه و مأمور دولت ایران و نمایندۀ سفارت روس مسافرت سه ماهه خود را به شطر بغداد آغاز فرمودند ».


    در هیچ تاریخی که برای فرقه ضاله بهائیت نوشته شده، نام و  نشانی از نماینده سفارت داده نشده و شوقی نیز در بارۀ آن کسانی که با حسینعلی همراه بودند از دولت روس چیزی نگفته است. اما خواهید دید که منظور تمام آنها از نمایندۀ سفارت روس کسی نیست جز یک مأمور ساده ای که در سفارتخانه روس کار می کرد.


برای دیدن کتاب قرن بدیع روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : تبعید حسینعلی بهاء از ایران , 
ارسال شده در 1396/11/5 ساعت 08:29 توسط بابائی


                                       الفضل للمتقدّم

    فرهاد چنان محکم صحبت کرد که راستش من اندکی ترسیدم. از طرفی هم، سخت آزرده خاطر شده بودم و با خود می گفتم: درست است که چه بسا کسی در دین خود، داناترین نباشد؛ امّا آیا این منطقی است که انسان در صدد معرّفی و تبلیغ فکری برآید؛ آن وقت تا از او یکی دو سؤال می شود، به عذر بی اطّلاعی بگوید: می روم و از بزرگترم سؤال می کنم؟ آخر چرا تا وقتی خود، آن را به درستی نشناخته است، در صدد ارائه اش به دیگران براید؟

 

    به هر صورت، فرهاد می کوشید تا طوری وانمود کند که سخنان جلال به سهولت پاسخ داده خواهد شد؛ ولی من احساس کردم که بیشتر به خاطر من این ژست را به خود گرفته است و به نظر می رسد که لااقل نمی خواهد من به بی پایگی حرف ها و حرکت هایش در این گفتگو آگاهی یایم. بار دیگر جلال رشته ی سخن را به دست گرفت: فرهاد خان عزیز! متأسفم... با اینکه شما بنا به رهنمود پیشوایتان می گوئید: در موضوعات باید "تحرّی حقیقت" و حقیقت جوئی کرد و قبل از تحقیق کامل، نباید چیزی را پذیرفت، درعین حال، تو به هیچ وجه به این قانون عامل نیستی! با این همه، مانعی ندارد. بد نیست حال که خیال مراجعه به بزرگانتان را داری، من مطالب دیگری نیز در این زمینه دارم؛ اجازه بده آنها را هم برایت مطرح کنم.

 

    همان طور که در آغاز گفتگو، از یکی از کتاب هایتان برایت خواندم، قرآن و پیشوایان اسلام قرن ها پیش موضوع وحدت عالم انسانی را مطرح کرده اند؛ آن هم با نقشه ای عالمانه و اجرائی برای پیاده شدن این طرح. همه می دانند که اسلام، در یک گام عملی، سیّد قرشی و سیاه حبشی و سلمان پارسی را، بدون توجّه به امتیازات موهوم آن روزگاران، در کنار هم و در یک صف واحد قرار داد و در یک خطاب به سراسر جهانیان اعلام کرد: «ای انسان ها! ما شما را از یک پدر و مادر آفریدیم و به قبیله ها و ملت ها (ی مختلف) تقسیم کردیم تا یکدیگر را بشناسید. به درستی که گرامی ترین شما نزد پروردگار، پارساترین شماست».[1]

 

    فرهاد جان، می بینی که قرآن همه ی آدمیان را در یک ردیف قرار داده است و تنها وجه برتری آنان را بر یکدیگر پروا پیشگی و پرهیزگاری می داند. قرآن برای عموم انسان ها (با صرف نظر از اینکه دارای چه دین و مذهبی باشند) ارزش قائل است؛ مگر آنکه خود کفر و نفاق پیشه کند. کتاب خدا قرآن کریم می فرماید: "هر کس رشته ی حیات انسانی را (بی آن که به کیفر باشد) قطع کند، گوئی تمام انسان ها را نابود کرده است و آنکه یک تن را حیات بخشد، به سان این است که جهانیان را هستی بخشیده است".[2]

 

    ملاحظه می کنی که قرآن ارزش هر فرد بشر را معادل تمامی جامعه ی انسانی به حساب آورده است؛ البتّه به حکم قصاص، به ازای یک تن، یکی مجازات می شود.

 

    دوست عزیز، قرآن در گامی دیگر و در کادری محدودتر، با اهل کتاب صحبت می دارد و ایشان را به سوی وحدت از راه دقّت و توجّه به مشترکات در عقیده، دعوت می کند: "بگو: ای اهل کتاب، به سوی آنچه میان ما و شما مشترک است بیائید: جز خدا، معبودی دیگر را نپرستیم و به او شرک نورزیم و یکدیگر را به خدائی نگیریم".[3]

 

    اگر بخواهم در این زمینه با تو مفصّل صحبت کنم، گفتگویمان به درازا خواهد کشید. فقط می خواهم به طور اجمال بگویم: آنچه در ذهن و فکر تو به نام تعالیم نو و ابتکاری القا شده است، از جمله همین وحدت عالم انسانی، نه تنها تازگی ندارد، بلکه تجدید همان فرموده های قرآن کریم و پیشوایان اسلام است که در قالب های جدید؛ اما پیچیده و نامأنوس، ارائه گردیده است و از این رو، در واقع به تخریب اذهان نزدیک تر است تا تجدید ادیان و اگر اینگونه آموزه ها نشانه ی ارزشمندی مکتبی می شود، ناچار و به دلیل "الفضل للمتقدّم"، باید سراغ بنیانگذار این ها برویم. پیامبر ما بارها می فرمود: «عرب را بر عجم و پارسی را بر تازی و سیاه و سفید را بر یکدیگر، جز به پرهیزگاری، هیچ برتری نیست».[4]

 

    اگر می خواهی مفهوم واقعی و در عین حال عملیِ وحدت عالم انسانی را بیابی و بدانی که اسلام تنها ایده ای نارسا و خشک و عباراتی توخالی نیست؛ بلکه هرجا صحبت کرده، طرح ها و نمونه های عملی جالبی نیز ارائه داده است، بد نیست به فرمان گُهربار امیرالمؤمنین علیه السّلام به مالک اشتر (آن هنگام که وی را به استانداری مصر می فرستاد) توجّه کنی تا حقیقت بر تو جلوه ی بیشتری نماید. ان حضرت خطاب به مالک درباره ی مردم مصر و تقسیم بندی آنان در عهدنامه ی خویش می نویسد: «مالک...! مردم دو گونه اند: یا برادران دینی تواند یا همنوعان تو"[5] و نیز می نویسد: «باید که قلب تو را پوششی از مهر و محبّت و لطف نسبت به تمامی مردم فراگیرد. چونان چونان درندگان، به آنان زیان مرسان؛ به طوری که خوردن آنان را غنیمت شماری».[6]

 

    فرهاد عزیز، باور کن هر چه می خواهم حرفم را در این زمینه قطع کنم، دلم راضی نمی شود؛ گو اینکه وقت ناهار است و از طرفی دیگر، هنگامه ی امتحانات؛ اما هم ناهار را می شود دیرتر خورد و ظاهراً یکی دو ساعت صرف وقت هم ضرری به درسی نمی زند؛ زیرا من بعید می دانم که دیگر بتوانم این صحبت ها را در این سطح با تو ادامه بدهم. از این رو، دلم می خواهد که امروز مفصّل تر با تو صحبت کنم.

 

    حرف های جلال گُل انداخته بود و مرتّباً سخن می گفت و همراه با صحبت های او، من بودم که گُل از گُلم می شکفت و به عکس من، فرهاد سخت گرفته به نظر می آمد. در عین حال، مطلبی برای من از بیانات اخیر جلال تولید ابهام می کرد و آن این بود که او در طول گفتگو، چند بار به فرهاد گفت: بعید می دانم که دیگر بتوانم این صحبت ها را با تو ادامه دهم و همین را عاملی برای ادامه ی سخن قرار داده بود.

ادامه دارد...



[1]- حجرات ۱۴

[2] - مائده ۵

[3] - آل عمران 65

[4] - بحارالانوار، 22: 348

[5] - نهج البلاغه، نامه ی ۵۳

[6] - همان



موضوع : گفتگو با بهائیان , 
ارسال شده در 1396/11/2 ساعت 08:26 توسط بابائی

                                           عزیّه نوری


     ادعای أمّی و بی سوادی رهبر بهائیان میرزا حسینعلی نوری را تمام پیروان نا آگاه وی ابراز می دارند. اما از خانواده خود وی کسی ادعای امّی بودن میرزا حسینعلی نوری مؤسس فرقه ضالّه بهائیت را رد کرده است.


   در مکاتبه ای که عبدالبهاء با عزیّه خانم خواهر حسینعلی نوری داشت، وی با نوشتن رساله ای پشت پرده این مدّعی دروغین را آشکار کرده در عبارتی بلیغ او را تحصیل کرده دانسته است و چه کسی نزدیکتر از خواهر است که اینچنین برادرش را رسوای عالم نموده است.


    عزیه خانم نوری در کتاب تنبیه النائمین صفحه 34 سطر 11 می نویسد: «کسی که از بدایت عمر از صرف و نحو و معانی و بیان آگاه و از دواوین شعرای عرب و عجم با اطلاع از کتب تواریخ و سیر با بهره و از مطالب حکماء و عرفاء مستحضر شب و روز با عرفاء و دراویش محشور و در نظم نثر نویسی معروف و مشهور بعد از اعلای کلمات بدیعه و اعلان نفحات قدسیه مصاحبت و مؤانست تمام اوقات با بزرگان دین که هر یک در محاوره علمی با یک دنیا برابر بودند داشته چنین کسی بعد از چهارده سال ممارست در کتاب بیان و کلمات حضرت أعلی و توقیعات مبارکه بیاید ادعای زبان فطرت نماید، احمق آن شخصی است که به این دعوی گوش دهد. علاوه بر اینکه این لسان لسان فطرت نیست... »


    پیروان میرزا یحیی نوری (برادر حسینعلی نوری) نیز از قول میرزا یحیی بر این حقیقت اعتراف کردند و در نوشته های خود علاوه بر این مطلب افشاگری های غیر قابل انکاری دارند که بر کذب بودن ادعای حسینعلی دلالت می کند و دلیل روشن بر تحصیل میرزا حسینعلی بهاء اینکه پدر او میرزا بزرگ نوری یکی از منشیان دربار قاجار و از اشراف بوده و تمام خواهران و برادران حسینعلی را تحصیل کرده بار آورده چگونه ممکن است حسینعلی را به مدرسه یا مکتب خانه ای نفرستاده باشد؟

 

برای دیدن کتاب تنبیه النائمین روی ادامه مطلب کلیک کنید.



موضوع : تحصیلات حسینعلی بهاء , 
ارسال شده در 1396/11/1 ساعت 08:43 توسط بابائی
بهائیت شناسی را در کانال سروش و تلگرام نیز دنبال کنید.

http://s8.picofile.com/file/8316200418/12.pnghttp://s9.picofile.com/file/8302269784/6.png
ارسال شده در 1396/10/29 ساعت 08:44 توسط بابائی

                                        تماس با بزرگان

    سخن که به اینجا رسید، فرهاد سخت عصبانی به نظر می رسید؛ به عکس من که بی نهایت خوشحال بودم. زیرا مساله ای را که مدّت ها ذهنم بدان مشغول بود، این چنین به سهولت حل شده می دیدم. ضمن اینکه از تسلّط جلال هم بدان مطالب شگفت زده شده بودم. در عین حال، پس از پاسی اندیشیدن، به زحمت به زبان آمد و گفت: دوست عزیز، اجازه بده که بی پرده بگویم: سخت تنها به قاضی رفته ای و اگر آشنائی بیشتری با متون بهائی داشته باشی، هیچ گاه این چنین یک طرفه قضاوت نخواهی کرد؛ زیرا رهبران خردمند ما با بینش الهی خویش، چنان طرح های عالمانه ای برای عملی شدن این موضوع داده اند که در حدّ خود بی نظیر است؛ مثلاً حضرت عبدالبهاء در جلد سوم کتاب مکاتیب خود، در این باره رهنمود داده اند...

 

     در این موقع، جلال همان جلد مکاتیب را (که در کیف داشت) بیرون آورد و به دست فرهاد داد. وی که شاید انتظار چنین صحنه ای را نداشت و به نظر می رسید تا کنون این کتاب را ندیده است، به هر زحمتی بود، پس از دقایقی چند... و ورق زدن نسبتاً طولانی و پس و پیش رفتن مکرّر... قسمتی از آن را چنین خواند: بیگانگان را مانند آشنا معامله نمائید و اغیار را به مثابه یار نوازش فرمائید. دشمن را دوست ببینید و اهرمن را ملائکه شمارید. جفا کار را مانند وفادار به نهایت محبت رفتار کنید و گرگان خون خوار را مانند غزالان ختن و ختا مشک معطّر به مشام رسانید.[1]


     حال دیگر نوبت من است که به تو بگویم: آقا جلال! چرا شما و دوستانتان (که این مطالب را به شما می آموزند) آثار ما را به طور جمعی مطالعه نمی کنید و این چنین غیر منصفانه و براساس غرضں و تعصّب، سخن می گوید؟! در این موقع که صدای فرهاد اوج می گرفت، جلال دوباره به میدان سخن آمد و گفت: فرهاد عزیز! بد نیست که قسمتی از صفحات دیگر همین کتاب را هم من برای تو بخوانم تا بهتر معلوم شود که چه کسی تنها به قاضی می رود و از روی تعصّب سخن می گوید و نادانسته بلندگوی القائات دیگران می شود. در این جا آمده است: با شخص ظالم و یا خائن و یا سارق نمی شود مهربانی نمود؛ زیرا مهربانی سبب طغیان او می گردد نه انتباه او. کاذب را آنچه ملاطفت نمائی بر دروغ می افزاید. مثلاً اگر گرگی را رأفت و مهربانی نمائی، این ظلم به گوسفند است.[2]

 

    از این حضور ذهن جلال بسیار متعجب بودم که چقدر به جا و با تسلّط نسبت به مدارک و کتب بهائیان، سخن می گوید و در دل، این همه آمادگی او را تحسین کردم. بد نیست که یادآور شوم: من چندان حافظه ای ندارم که این مطالب را عیناً با خصوصیّات دقیق بتوانم ثبت و ضبط کنم آن روز فقط به نوشتن کلّیات و شماره ی صفحات کتب مورد استفاده و استناد، قناعت کردم و وقتی تصمیم گرفتم جریان این گفتگو را برای شنا بنویسم، مجبور شدم بار دیگر به جلال مراجعه و نوشته هایم را با نظر او و تطبیق مدارک نقلی با کتب اصلی تنظیم کنم و برای این کار ساعت ها وقت او را گرفتم. او هم الحق و الانصاف هیج مضایقه ای نکرد و هر کاری را که در این باره می توانست و لازم می دید، برای باروری هرچه بیشتر این گزارش انجام داد...

 

    بگذریم. جلال متن فوق را یک بار دیگر هم خواند و از فرهاد پرسید: خلاصه، تکلیف کار را روشن کن که کدامیک از این دو طرح، قابلیّت اجرا دارد و باید عملی شود؟ فکر نمی کنی که در میان این دو عبارت کاملاً متناقض، آدم سرگردان و حیران باقی می ماند و نمی داند که سرانجام کدامیک را باید انتخاب کند؟ به من جواب بده: این به کدام مطلب درست است که انسان، ظالم و عادل را به یک دید بنگرد؟ آیا نظامی که خادم و خائن را در رتبه ی هم قرار می دهد. قابلیّت اداره ی انسان ها را دارد. با این خوش بینی های واهی جز تخطئه ی همه ی ارزش های مالی انسانی، ثمره ای به دنبال دارد؟! آیا نباید واقع بین بود و یار و اغیار و اهرمن و ملائکه را (درست آن طور که هستند) و مطالعه کرد؟! باید قبول کنیم که اساساً الگوهای نابخردانه ی «صلح کل»[3] جز پای مال کردن ارزش ها و ایجاد بدبختی برای جامعه بهره ای به بار نمی آورد.

 

     فرهاد جان، بالاخره امروز باید برای من روشن کنی که آیا در هر دوری، امر به الفت بود و حکم به محبت؛ ولی محصور در دایره ی یاران موافق بود نه با دشمنان مخالف؛ اما الحمدلله که در این دور بدیع اوامر الهیّه محدود به حدّی نه و محصور در طایفه ای نیست و جمیع یاران را به الفت و محبّت و رعایت و عنایت و مهربانی به جمیع امم امر می فرماید. حال احبّای الهی به موجب این تعالیم ربانی قیام کنند.[4]

 

     یا (چنانکه پیش از این اشاره شد) این نگاه واقع گرایانه ی همه ی ادیان به موضوع انسان و انسانیّت بوده است؟ جالب این است که هر دو نظر کاملاً متناقض در آثار شما به چشم می خورد؛ به طوری که انسان دچار حیرانی و سرگردانی می شود که کدامیک صحیح است! خلاصه فرهاد عزیز، انسان باید بکوشد که به لحاظ فکری، روی پای خویش بایستد و همواره در صدد تبلیغ تفکّراتی برآید که ابعاد گوناگون آن را به خوبی شناخته است و الاً اگر بلندگوی افکار ناشناخته ی دیگران شود و القائات بی دلیل دسته ای را بپذیرد، این چنین گرفتاری ها را نیز به دنبال خواهد داشت.

 

     باور کنید هیچ وقت این قدر خوشحال نبودم از این که اتّفاق ساده ای موجب شده است در صحنه ای که موافق و مخالف، هر دو به گفتگو نشسته اند شرکت کنم و از ثمرات مطالعات و تحقیقات آنها بهره گیرم؛ به خصوص که می دیدم مدارک و مآخذی از جامعه ی بهائیت در برابر من است که معتبر به نظر می رسد و مسلّماً به این سادگی در جای دیگری به دستم نمی افتد. به هر صورت، شادمان بودم و به قول معروف، در پوست خود نمی گنجیدم. در انتظار دنباله ی گفتگو لحظه شماری می کردم که فرهاد مجدّداً شروع به سخن کرد و گفت: جلال، فکر نکن که مطلب آن چنان است که تو تصوّر کرده ای. این مطالب همه پاسخ دارد و من به زودی ضمن تماس با بزرگانمان، جواب این سخنان را (که خیال کرده ای بنیان های عقیدتی مرا سست می کند) برایت خواهم آورد. گمان نکنی من بیدی هستم که با این مختصر بادها به لرزه در می آیم! همین فردا جوابش را خواهم آورد و تو خواهی دانست که این ها همه القائات دشمنان ما و آنهائی است که با این کارها، می خواهند در راه گسترش امر بهائی در مهد امرالله سنگ اندازی و مانع تراشی کنند و متأسّفم که با صراحت بگویم: تو هم در همین راه گام گذاشته ای.

ادامه دارد...



[1] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۱۶۰

[2] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۳، ۲۱۱ - ۲۱۲

[3] - به معنای منفی آن، یعنی همه کس و همه باورها را (اگرچه در جنگ هم و متضاد با هم) درست و حق دانستن؛ بی هیچ دافعه ای. وگرنه خیرخواه همه بودن و برای دیگران هدایت خواستن مفهوم مثبت و درستی است.

[4] - عباس عبدالبهاء، مکاتیب ۱، ۳۰۵



موضوع : گفتگو با بهائیان , 


تعداد صفحات : 19

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |