تبلیغات
بهائیت شناسی - گفتگو با دانشجوی بهائی - 6 z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1396/11/14 ساعت 09:25 توسط بابائی


                                    أین الجنة و النّار؟


    در اینجا جلال از کیفش یک جلد کتاب به رنگ آبی بیرون آورد. روی آن نوشته بود: مجموعه ی الواح مبارکه. آن را گشود و ورق زد تا به صفحه ی ۲۱۶ رسید. آنگاه جنین خواند: «أنتم (یا أحبّاءَ الله) كونوا سحاب الفضل لمن آمن بالله و آیاته و عذاب المحتوم لمن کفر بالله و امره». ای محبوبان خدا (ای بهائیان) بر مومنین به خدا و آیاتش، ابر رحمت و بر منکرین و مخالفین او، عذاب حتمی باشید.


    آیا این را هم می خواهی توجیه کنی؟ اگر می خواهی، چگونه؟ شاید مفهوم حقیقی عبارات تو را در تعریف وحدت عالم انسانی در این عبارت از زبان پیشوای بهائیان باید دریافت: قال أین الجنة و النّار؟ قل: الأُولى لقائی و الاُخری نفسک ایّها المشرک المرتاب!. گفت که بهشت و جهنم کجاست؟ بگو: بهشت دیدار و وصول به من است و جهنم و آتش، نفس توست ای مشرک شک کننده.[1]


    بد نیست بروی و رساله ی تسبیح و تهلیل[2] را (که از کتب مورد ونوق جامعه ی بهائی است) بخوانی، براساس دستور مندرج در آن (که در صفحه ی ۲۵ آمده است) بهائیان جملگی باید با دوستان میرزا حسینعلی دوست و با دشمنانش سخت دشمن باشند. آیا این هاست مفاهیم آن وحدت عالم انسانی؟! کدامیک را می خواهی توجیه کنی؟! جامعه ی بهائیت بر این نمونه ها و ده ها موارد مشابه آن چه پاسخی دارد؟


    در اینجا بود که من هم به سخن آمدم و خطاب به فرهاد گفتم: فرهاد عزیز، تو در آغاز سخن می گفتی که انسان ها همه بار یک دارند و برگ یک شاخسار؛ اما (اینطور که جلال با استفاده از مدارک معتبر بهائی می گوید) رهبران شما این چنین برخلاف گفتار سابقت سخن می گویند. جدّاً که این نوع مطالب سبب سرگردانی محققانی می شود که به قصد پژوهش، می خواهند واقعیت هائی را درباره ی اعتقادات شما دریابند. من فکر می کنم که اگر چنین باشد، تمام بهائیان باید یک بار دیگر در عقاید خویش تجدید نظر کلّی به عمل آورند.


    احساس کردم که فرهاد از این اظهارات من چندان خوشش نیامد و حقیقتش این است که به نظر می رسید چیزی هم برای گفتن ندارد. از این رو، همچنان به من خیره ماند؛ گویا پشیمان بود که چرا آن توجیه ناروا را کرد تا چنین گرفتاری ای را به دنبال داشته باشد! قیافه ی او دیدنی بود؛ مانند طاووسی شده بود که بدون توجّه به پاهای نازیبایش، مغرورانه گول ظاهر آراسته و پر و بال رنگین خویش را خورده و حال که به پاهایش چشم افکنده است، همه ی ابّهت و سرافرازی اش به خمودی و سرافکندگی تبدیل شده است.


    او دیگر آن فرهاد دقایق قبل نبود و من در دل (با همه ی خوشحالی که از رسائی و گیرائی کلام دوستم جلال داشتم) دلم به حال فرهاد سوخت. از این ناراحت بودم جوانی نورسته از بینش خویش دست بشوید و بی توجّه در صدد تبلیغ برآید که خود، آگاهی چندانی از واقعیّات آن ندارد و در عین اینکه می گوید: «تعصّب هادم بنیان انسانی است»، متعصّبانه در صدد ارائه ی القائات دیگران (و نه پژوهش های خویش) برآید.


    در همین افکار بودم که با اشاره ی مجدّد جلال به خودم آمدم. او می خواست توضیحاتی را از کتابی دیگر بخواند. بنابراین، چنین ادامه داد: فرهاد، تو اگر به همین نوشته ها یا حافظه ات مراجعه کنی، به یاد خواهی آورد که قرآن از مشرکین چگونه سخن گفت؛ همان ها که از گروه های بسیار خطرناک در قبال مسلمانها بودند و به یاد داری که کتاب دینی ما با چه تساهل و سعه ی صدری، در مورد آنان سفارش می کند؛ ولی حال بیا و بشنو که رهبر و مرشد جامعه ی بهائیت، یعنی همان آقای حسینعلی بهاء، درباره ی همین مسأله چگونه داد سخن می دهد: «ثمّ اعلم بأنّ الله حرّم على أحبّاء الله لقاءَ المشرکین و المنافقین». پس بدان که خداوند بر بهائیان حتی ملاقات مشرکین و منافقین را حرام کرده است. این را از صفحه ی ۷۰ جزء اول کتاب رحیق مختوم اشراق خاوری خواندم.

   

    لابد می دانی که از جمله ی این مشرکین ما دو نفر هستیم که در مقابل تو نشسته ایم و به نظر می رسد که حضور تو در جمع ما برخلاف دستورات دینی توست؛ زیرا همین نویسنده در صفحه ی ۵۹۵ می نویسد: «حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه ی حمراء مذکور و مسطور». وقتی بنا به اعتقاد بزرگانتان، ما شیعیان از جمله ی مشرکین سرسخت عالمیم، دیگر تکلیف نامسلمانان و بی دینان هم روشن خواهد شد که در این طبقه بندی، در کجا جای دارند!


    بعد از شنیدن این توضیحات، فرهاد بار دیگر لب به سخن گشود. اما به خوبی پیدا بود که با زحمت فراوان صحبت می کند. مرتّباً آب دهان را فرو می داد و مانند غریقی که در آخرین دقائق حیات و پیش از غرق شدن، می کوشد تا به وسیله ای برای نجات خویش، چنگ اندازد، چنین گفت: آقا جلال! تو که این چنین عالمانه از کتاب های ما صحبت می کنی و به خیال خود، مطالبی متناقض با وحدت عالم انسانی ردیف کرده ای، آیا هیچگاه قرآن را از سر تا به پا خوانده ای؟ چرا شما مسلمانان به قول ضرب المثل معروف کور خویش و بینای مردمید؟


    تو به من اعتراض می کنی که حضرت بهاءالله ملاقات با مشرکان را حرام کرده اند؛ غافل از آنکه قرآن شما قتل مشرکان را واجب دانسته است و تو از این مسئله دفاع می کنی و به آن می نازی! آیا همین است روح حقیقت جوئی که مرتباً أز آن دم می زدی؟ مگر تو در قرآن نخوانده ای: «همه ی مشرکان را بکشید»[3]؟ آیا در باره ی همین مشرکین در قرآن ندیده ای که می گوید: «ایشان را (هر جا که یافتید) بکشید»[4]؟! اگر بخواهم از این سری آیات قرآن برایت بخوانم، ده ها نظیرش را می توانم ارائه دهم. چطور است که تو به این کُشت و کشتارها اعتراضی نداری؛ امّا برای آنکه رهبران ما ملاقات با اینان را تحریم کرده اند. این چنین جار و جنجال راه می اندازی؟!


     سخن فرهاد اوج گرفته بود و گفتگو کم کم به فریاد نزدیک می شد. دریافت من این بود که او می خواهد کمبود یا نبود منطق خویش را ہا احساسات تند و بلند سخن گفتن و داد و فریاد رأه انداختن جبران کند. تا جائی که این سر و صدا موجب جلب نظر بعضی از دانشجویان حاضر در سالن شد. در اینجا، جلال به میان آمد و به آرامی گفت: فرهاد عزیز، تو هم کمی آرام باش و بیهوده خود را رنج نده. چرا توجّه نداری؟! اول تو بودی که به عنوان یک طرح نو، مسئله ی وحدت عالم انسانی را پیش کشیدی، پیشوایان توند که در این زمینه می گویند: الیوم مقرّب درگاه کبریا نفسی است که حتی ستمگر بیچاره را دستگیر شود و خصم لدود را یار ودود.[5]


    شمائید که می گوئید: «همّت بر آن گمارید که سبب حیات و بقا و سرور و فرح و راحت و آسایش جهانیان گردید؛ خواه آشنا و خواه بیگانه؛ خواه مخالف و خواه موافق». [6]کتاب های شما می گوید: «تا توانید با یکدیگر عشق ورزید و هم دگر را پرستش نمائید و با بیگانگان نیز آمیزش نمائید و هر ملحد عنودی را پرورش نمائید».[7] سرانجام رهبران شمایند که توصیه می کنند: «احبّای الهی باید مظاهر رحمت عامّه باشند و مطامع فیض خواص؛ مانند آفتاب بر گلشن و گلخن هر دو، بتابند و به مثابه ی ابر نیسان، بر گُل و خار هر دو بارند».[8]


     سخن من این است: از رهبران شما که این چنین مطالبی را عنوان می کنند و برخلاف عقلانیت و فطرت انسانی، اینگونه با بی تفاوتی در مورد انسان ها اعمّ از نیک و بد، گُل و خار، وَدود و عَنود و مؤمن و مُلحد صحبت می دارند، عجیب است که (بر اساسی عباراتی که قبلاً برایت خواندم) این چنین بی رحمانه (و در عین و حال متناقض با مطالب اخیر) در باره ی مشرکین و منکرین حسینعلی بهاء و بهائیت سخن بگویند و اظهار عقیده کنند.


     جلال در اینجا رو به من کرد و گفت: دقّت کن، ببین چقدر جالب است! آقایان می گویند: وحدت عالم انسانی از ابتکارات ماست و در اسلام از آن خبری نیست؛ اما وقتی می گوییم رهبران بهائیت برخلاف این ادّعا داد سخن داده اند، می گویند: این چنین عبارات و مطالبی در اسلام نیز هست؛ غافل از اینکه خودشان قبلاً اسلام را فاقد آن طرح دانسته و این را از مختصّات بهائیت دانسته بودند! خوب، اگر چنین است که دیگر جای اعتراضی بر قرآن و اسلام نیست و عنوان کردن مطالبی نظیر آنچه فرهاد از قرآن خواند، در این زمینه موردی ندارد.


    بعد رو به فرهاد کرد و گفت: البته تو خیال نکنی که با آن آیات مقطّع که خواندی، حرفت را به ثبوت رساندی؟ آنها را پاسخ خواهم داد؛ ولی حالا نظرم بر این است که تو بدانی چگونه راه را خلاف رفته ای. فرهاد! متأسّفم که باز هم بگویم: در این زمین نیز بلندگوی عقائد دیگران شده ای و اگر این زحمت را به خود داده بودی و خودت قرآن را می خواندی، متوجه می شدی واقعیّت این نیست که گمان برده ای. در این موقع، جلال قرآن را از کیف خود بیرون آورد و گفت: آیه ای اوّلی که تو خواندی در سوره توبه است. من هم همان آیه را مجدّداً می خوانم؛ منتهی با این تفاوت که کمی دنباله ی آیه را نیز می خوانم و ترجمه می کنم: "قاتلوا المشرکین کافه کما یقاتلونکم کافه" با مشرکین بطور گروهی کارزار کنید؛ چنانکه آنها با شما بطور گروهی نبرد می کنند.[9]


    آیا به نظر تو این حرف غلط است؟ کدام منطق عقلی اجازه می دهد مردمی که مورد حمله قرار گرفته اند، بی هیچ عکس العمل و اقدامی، بایستند و کشته شوند و دَم برنیاورند؛ به استناد اینکه ما به وحدت عالم انسانی معتقدیم؟!


    این اختلاف منطق علم و عقل است و چنین وحدتی برای عالم انسانی هیچگاه خواسته ی اسلام و مسلمان ها نبوده و نیست؛ زیرا برخلاف فطرت و نهاد بشری است. قرآن کریم می فرماید: با آنان که به جان شما افتاده اند و با شما می جنگند، کارزار کنید. آیا این نادرست است؟! اگر آیه، بی جهت و ابتدا به ساکن و بی هیچ ضرورت، قتل مردمی را دستور داده بود، تازه جای بحث و گفتگو و بررسی دقیق داشت؛ ولی ملاحظه کن که مربّیان تو و صدها جوان ساده دل نظیر تو که این مطالب را از آنها تعلیم می گیرند. چگونه دانسته و ندانسته مرتکب خیانت می شوند و کلام خدا را تقطیع می کنند تا منظور واهی خویش را ثابت کنند! زهی بی عدالتی!...

ادامه دارد...



[1] - اشراقات: ۶۸

[2] - اثر عبدالحمید اشراق خاوری.

[3] - توبه: ۳۶

[4] - بقره: ۱۹۲

[5] - عبدالبهاء، خطابات ۱: ۴۰

[6] - عبدالبهاء، مکاتیب ۲: ۲۰۶

[7] - همان: ۱۰۷

[8] - همان: ۲۰۶

[9] - توبه: ۳۶



موضوع : گفتگو با بهائیان ,