z
بهائیت شناسی
www.Baha9.ir
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره ما

" بسم الله الرّحمن الرّحیم "
اینجانب تلاش می کنم با استفاده از کتابهای رهبران بهائی، احکام، اعتقادات و تناقضات بهاء و عبد البهاء و شوقی را از کتابهای آنها استخراخ کرده با سند و مدرک در اختیار این فرقه گمراه قرار دهم، تا حقیقت بر آنان روشن گشته به آغوش اسلام عزیز باز گردند.
وَ السّلَامُ عَلَی مَن اِتَّبَعَ الهُدَی.
« بابائی »
جستجو


دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان

ابزار و قالب وبلاگ

کاربردی
logo-samandehi
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ارسال شده در 1397/07/10 ساعت 08:19 توسط بابائی

                                    ظهور باب موعود!


   چون تعداد حروف حی کامل گردید، علی محمد باب هر یک از آنان را برای اعلان امر وابلاغ بشارت ظهور روانه شهر و دیاری کرد. ملّا حسین بشرویه ای که خیال می کرد همراه علی محمد برای حجّ بیت الله تشریف ببرند، لکن علی محمد باب وقتی که می خواستند از شیراز عزیمت کنند ملّا حسین را احضار کرده به او گفت: شما باید دامن همّت بر کمر زنید و به تبلیغ امراللّه قیام کنید، خدا شما را محافظت خواهد کرد و قرین نصرت و موفّقیت خواهد ساخت. آنگاه ملّا علی بسطامی را احضار کرده به او فرمودند: شما باید برای اجرای امر فوراً به جانب نجف و کربلا عزیمت نمائید و شیخ محمد حسن صاحب جواهر را برای امر عظیم دعوت نمائید.


    پس از رفتن ملّا علی سایر حروف حی را احضار کرده هر یک را به طرفی مأموریّت داد و در حین وداع وخدا حافظی به آنها فرمود: " ای یاران عزیز من شما در این ایّام حامل پیام الهی هستید. خدا شما را برای مخزن اسرار خویش انتخاب فرموده تا امر الهی را ابلاغ نمائید. شما حروف اوّلیّه ای هستید که از "نقطه اولی" منشعب شده اید! شما چشمه‌ های آب حیاتید که از منبع ظهور الهی جاری گشتید از خدا بخواهید که شما را حفظ نماید تا آمال دنیوی و شئون جهان، طهارت و انقطاع شما را تیره و آلوده نکند و حلاوت شما را به مرارت تبدیل ننماید. من شما را برای روز خدا که می آید تربیت و آماده ساخته‌ام و می خواهم که اعمال شما در مقعد صدق عند ملیک مقتدر قبول افتد. بنابراین بنام خداوند قیام کنید، به خدا توکّل نمائید و به او توجّه کنید و یقین داشته باشید که بالاخره پیروزی با شما خواهد بود.


    پس از اینکه باب بواسطه این بیانات روح تازه ای در اصحاب خویش دمید و مهمترین وظیفه آنان را به آنها گوشزد فرمودند هر یک را مأمور اقلیمی مخصوص و محلّی بخصوص نمودند تا به تبلیغ امر اللّه پردازند. به آنها دستور دادند که در هیچ جا و نزد هیچکس اسم و رسم هیکل مبارک را اظهار نکنند و معرّفی ننمایند و در حین تبلیغ فقط بگویند که ‌باب موعود ظاهر شده دلیلش قاطع است و برهانش متین و کامل. هر که به او مؤمن شود به جمیع انبیاء و رسل مؤمن است و هر که او را انکار نماید به انکار جمیع پرداخته است.


    (چرا علی محمد شیرازی به پیروانش گفت: اسم مرا نزد کسی نبرید؟ جوابش این است که مردم منطقه فارس کاملاً او را می شناختند که وی همان جوانی است که چند سال در بوشهر کار می کرد و در آن هوای گرم وسط روز ساعتها پشت بام مغازه می رفت و با خورشید حرف می زد؛ در اثر این کار، تعادل روحی و روانی او مختل شده از این جهت مردم او را آدم روان پریشی می دانستند که تعادل روحی خود را از دست داده و می گفتند این فرد دیوانه است و به حرف های او اعتباری نیست. لذا به پیروانش گفت: اسم مرا نزد هیچکس نبرید).


    آنگاه با همه خداحافظی کرد و اجازه سفر داد به جز ملّاحسین اوّل من آمن و جناب قدّوس آخر من آمن از حروف حی، بقیّه که چهارده نفر بودند، در هنگام طلوع فجر به طرف محل مأموریّت خود حرکت کردند. وقتی ملاحسین می خواست مرخّص شود، حضرت باب او را مخاطب ساخته فرمودند: از اینکه در سفر حجاز و حجّ بیت با من همراه نیستی محزون مباش. عنقریب تو را به شهری می فرستم که حجاز و شیراز در شرافت با او برابری نتوانند. زیرا رمز عظیم و سرّ مقدّسی در آن نقطه موجود است. اینک باید از اینجا به اصفهان و از آنجا به کاشان و تهران و خراسان عزیمت کنی. از خراسان هم به طرف عراق مسافرت کن. در عراق منتظر فرمان پروردگار خود باش تا بهر کجا که اراده فرماید تو را بفرستد. من هم با قدّوس به قصد حجّ بیت عزیمت می کنم. غلام حبشی خود را نیز همراه می برم. عنقریب قافله حجاز از شیراز حرکت می کند من هم با آنها می روم تا آنچه را بدان مأمورم انجام دهم. انشاءاللّه از آنجا به عراق و کوفه سفر می کنم؛ شاید تو را در آنجا ملاقات نمایم.


    اگر هم امر الهی بر خلاف آنچه گفتم صادر شود، تو را مطّلع خواهم ساخت تا تو در شیراز به حضور مشرّف شوی مطمئنّ باش که جنود ملکوت تو را نصرت می نمایند. هر که ترا دوست دارد خدا را دوست داشته و هر کس تو را دشمن بدارد، دشمن خدا است هر که تو را انکار کند، خدا را انکار نموده و هر کس به تو محبّت داشته باشد به خدا محبّت دارد".


تلخیص تاریخ نبیل زرندی صفحه 76 سطر 10

    
http://s8.picofile.com/file/8338441726/%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C%D8%B5_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%84_%D8%B5_76.jpg

خانه پدری علی محمد باب در شیراز

      
http://s8.picofile.com/file/8338441750/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%A8_%D8%AF%D8%B1_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2.jpg

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۶۸ تا ۷۸

کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۳۰ تا ۱۳۲



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/12/21 ساعت 08:28 توسط بابائی

                                 جستجوی موعود در شیراز!


    موقع خروج از بیت، سید جوان به ملاحسین گفت: به مسجد ایلخانی نزد همراهانت برگرد و راجع به امشب کسی را آگاه نکن و در آنجا بمان و به تدریس مشغول شو. جناب ملاحسین نیز طبق دستور آن حضرت به مسجد ایلخانی نزد رفقا و همراهان خود رفت و در آنجا جمعی از پیروان شیخ و سید چون از ورود ایشان مطلع شدند، گردش جمع شده و برای استفاضه از محضرش حاضر گشتند. ایشان هم اهتمام نموده مجلس درس و وعظ برپا کرده کتاب شرح الزیاره جناب شیخ احمد احسائی را تدریس و تبیین و تشریح می نمود.


    حضرت نقطهٔ اولی نیز گاهی اوقات در مجلس درس جناب ملاحسین حاضر شده و ما بین حاضرین مجلس قرار می گرفتند و بعضی از شب ها حضرت نقطه اولی مبارک غلام خود را می فرستادند و جناب ملاحسین را به منزل خویش فرا می خواندند. مدت چهل شبانه روز بر این منوال گذشت و جز ملاحسین احدی از آن سرّ الهی واقف و آگاه نبود. در این مدت تفسیر سوره یوسف که قیوم الأسماء نیز نامیده شده کامل و موجب اتمام حجت بر خلق گردید.


    یک شب حضرت نقطهٔ اولی به ملاحسین گفت: به زودی سیزده نفر از دوستان تو خواهند آمد، دعا کن آنها نیز از صراطی که از موی نازکتر و از شمشیر برنده تر است، بگذرند. صبح آن شب که ملا حسین از منزل آن حضرت مراجعت نمود، مشاهده کرد که جناب ملاعلی بسطامی به اتفاق دوازده نفر از همراهان که همه ازشاگردان سید کاظم رشتی بودند به شیراز آمده و وارد مسجد ایلخانی شدند. جناب ملاحسین با دیدن آنها خوشحال شد و با کمال محبت به پذیرائی از آنها مشغول شد.


    بعد از چند روز دوستانش به او گفتند: ما همه به تبعیت از شما به تفحص و جستجو قیام نمودہ و در پی شما به شیراز آمدیم. ما تو را به اندازه ای صادق و راستگو می دانیم که اگر خودت ادّعا می کردی که قائم موعود هستی، بی درنگ ادعای تو را قبول می کردیم و الحال چنین استنباط می کنیم که شما پی به مقصود برده و دوره انتظار بسر آمده است؛ بدین جهت از تو می خواھیم که ما را از این حیرت و سرگردانی نجات دهی و حاضریم هر که را قبول کنی ما نیز قبول کنیم!


     ملاحسین که آمادگی آنها را مشاهده کرد، حرف آنان را تائید کرد و گفت: از اولین ساعتی که من به جستجوی حضرت محبوب پرداختم با خود عهد کردم که جان خود را در راهش نثار کنم و خون خویش را در سبیل محبتش برخاک بریزم، الحمدلله که بصرف فضل و کرم خویش ابواب رحمتش را بر ما گشود و من نظر به امر و فرمان آن حضرت در این شهر به تدریس مشغول شده ام. بعد از آن در هنگام طلوع آفتاب جناب ملا حسین و ملا علی متفقاً به بیت مبارک شتافتند.


     وقتی به منزل آن حضرت رسیدند، مبارک غلام آنحضرت را دم در منتظر یافتند که به آنها خوش آمد گفته به داخل بیت راهنمائی نمود. ملاعلى به حضور مبارك رسیده و با کمال اطمینان خاطر بدون احتجاج به صرف نورانیت ضمیر ایمان خود را عرضه داشت و باقی همراهان او نیز هر یک به طریقی از مکاشفه روحانی و توسل به دعا و مناجات و راز ونیاز بسر منزل مقصود راه یافتند و بهمراهی جناب ملاحسین به حضور حضرت نقطه اولی مشرف گشته ایمان خود را عرضه داشتند.


     بدین طریق هفده نفر از حروف حیّ مجتمع شده و اسامی آنان در لوح محفوظ الھی مثبوت گشت. شبی حضرت اعلی به ملا حسین فرمود: یک نفر دیگر باقیست که هیجده نفر حروف حی تکمیل شود و او نیز فردا وارد شیراز خواهد شد. روز بعد وقتی جناب ملا حسین در حضور مبارک به طرف منزل می رفتند در اثناء راه جوانی تازہ از راہ رسیده به ملاحسین برخورد نمود و او را درآغوش کشید و از چگونگی حال او و کیفیت تحقیق و تجسس آن محبوب عالمیان پرسش نمود.


     آن جوان چون حضرت اعلی را قبلاً در کربلا زیارت نموده بود به طرف آن حضرت (که در آن حین از آنجا عبور می کرد) اشاره نموده گفت: من این امر عظیم را از این سید بزرگوار برکنار نمی بینم. ملاحسین با مسرتی زائد الوصف بی اختیار این بیت بر زبانش جاری شد: دیده ائی خواهم که باشد شه شناس، شاه را بشناسد اندر هر لباس.


    جناب نقطه اولی به ملا حسین فرمودند: تعجب مکن ما در عوالم روحانی با این جوان مرابطه و مکالمه داشته و منتظر ورودش بودیم. این جوان جناب ملا محمد علی بار فروشی بود که به قصد زیارت و حج خانه خدا رهسپار طریق فارس گردیده و موقعی به شیراز رسید که ملا حسین و سایر اصحاب در شیراز بودند و با ایمان او حروف حی کامل گردید و بعداً به لقب قدّوس شهرت یافت. هر چند آخر از همه حروف حی بیان مشرف گشت ولی بر همه آنها تقدّم یافت. سن ایشان در ھنگام ورود به شیراز بیست  و دو سال بود.

 

    از بیں هیجده نفر حروف حی فقط جناب قرة العین بود كه به شیراز نرفته و نعمت تشرف نصیبش نگردید ولی از جهت ایمان و عرفان که غائبانه حاصل نمود و فضل و کمال و فداکاری و شهامت و شجاعت به مقامی اعلی و ارفع رسید که گوی سبقت را از رجال ربورد.


    جناب قرة العین که بعداً به لقب طاهره شهرت یافت، بعد از وفات جناب سید رشتی در کربلا ساکن و محضر درس دائر نموده عده ای از تلامیذ جناب سید از محضرش استفاده می نمودند تا وقتی که ندای حضرت باب از شیراز بلند گردید.

 _________________________________

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۵۲ - ۵۸

 کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۲۲ - ۱۲۹ 



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/10/5 ساعت 08:24 توسط بابائی

                                           ادعای بابیت!


    آن سید جوان گفت: اینک بدان و آگاه باش که در این ساعت و دقیقه باب مدینه علم الهی مفتوح گردیده و من باب این مدینه الهیه می باشم و از این به بعد هرکس هر چه بخواهد و مسئلتی دارد، باید از اینجا بطلبد و منم نقطه علم و عرفان و شناسائی الهی هرکس مرا شناخت به معرفت الله واصل شده است.


    سپس قلم به دست گرفته شروع به نزول آیات در تفسیر و تشریح سوره یوسف که به احسن القصص معروف است فرمودند. بعد فرمودند: اینک وقت نازل شدن تفسیر سوره یوسف (ع) است. پس قلم را برداشته و با سرعت خارج از تصوّر سورة الملک را که اوّلین سوره آن تفسیر مبارک است نازل فرمودند. من همانطور نشسته بودم گوش میدادم صوت جان افزا و قوّت بیانش مرا اسیر خود کرده بود. بالاخره برخاستم و با حیرت و تردیدی که به من دست داده بود، عرض کردم: اجازه بفرمائید مرخّص شوم. با تبسّم گفت: بنشینید اگرحالا از اینجا بیرون بروید هر کس شما را ببیند خواهد گفت که این جوان دیوانه شده است.


    آن وقت دو ساعت و یازده دقیقه از شب شصت و پنجم نوروز مطابق با شب سوم خرداد از سال نهنگ و پنجم جمادی الاولی سال ۱۲۶۰ قمری مطابق با ۲۳ ماه می ۱۸۴۴ م گذشته بود. بعد گفت: بعد از این در آینده این شب و این ساعت از بزرگترین اعیاد محسوب خواهد شد. خدا را شکر کن که به آرزوی خودت رسیدی و از رحیق مختوم آشامیدی. خوشا به حال آن اشخاصی که به این موهبت فائز شوند. سه ساعت از شب گذشته بود که امر کرد تا شام حاضر کنند. غلام حبشی امر مبارک را اجرا کرد طعامی لذید آورد که جسم و روح مرا تغذیه نمود. تصور می کردم از خوراک های بهشتی مرزوقم. آن غلام حبشی از تأثیر تربیت آن جوان نصیب وافری داشت و در نظر من نیز دارای مقام بلندی بود.


    محبّت و لطف رفتار میزبان بزرگوار مخصوص خودش بود از کس دیگری ممکن نبود آن گونه عواطف و فضائل‌ آشکار و ظاهر گردد. همین مطلب به تنهائی برای عظمت و جلالت آن بزرگوار برهانی کافی و شاهدی صادق بود واحتیاجی به سایر شئون هم نداشت. من که گرفتار سحر بیانش شده بودم، نمی دانستم چه وقت وچه هنگام است؛ ازدنیا بی خبر وهمه چیز را فراموش کرده بودم. ناگهان صدای اذان صبح بگوشم رسید. آن شب در محضر او جمیع نعم الهیّه را که در قرآن برای اهل بهشت مقرّر فرموده محسوس دیدم.


    آن شب خواب بچشم من نیامد. به نغمات صوت روح افزا و آواز جانفزایش در هنگام نزول آیات قیّوم الاسماء یعنی تفسیر سوره یوسف گوش فرا داده و از ترنّماتش لذّت می بردم در حین مناجات با لحنی دلربا بعد از هر چند جمله این آیات قرآن کریم را تلاوت می کرد‌: "سُبحَانَ رَبِّکَ رَبِّ العِزّةِ عَمّا یَصِفُون وَ سَلَامٌ عَلَی المُرسَلِینَ و َالحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العَالَمِینَ". بعد فرمود: شما اوّل کسی هستید که بمن مؤمن شده‌اید من باب اللّه هستم و شما باب الباب. باید ١٨ نفر به من مؤمن شوند باین معنی که ایمان آنها نتیجه تفحّص و نیز جستجوی خود آنها باشد بدون اینکه کسی آنها را از اسم و رسم من آگاه کند! باید مرا بشناسند! و بمن مؤمن شوند. آنوقت یکی از آنها را انتخاب می کنم که با من درسفر مکّه همراهی کند.


    در مکّه امر الهی را به شریف مکّه ابلاغ خواهم کرد، از آنجا به کوفه خواهم رفت. در مسجد کوفه پیام الهی را آشکار خواهم ساخت. شما باید آنچه امشب جریان یافت از همراهان خود و دیگران مکتوم دارید و به هیچ کس چیزی نگوئید. در مسجد ایلخانی توقّف کن و بتدریس مشغول باش. رفتار شما نسبت بمن باید طوری باشد که رمز مستور را افشاء نکند. مرا به هیچ کس معرّفی نکنید تا وقتی که به مکّه توجّه نمایم. برای هر یک از مؤمنین اوّلیّه تکلیفی معیّن خواهم کرد و راه تبلیغ کلمة اللّه را به آنها نشان خواهم داد بعد از این فرمایشات مرا مرخّص فرمودند و تا دم در به همراه من تشریف آوردند.


http://s8.picofile.com/file/8314887100/%D9%85%D8%B3%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C.jpg


منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری ۴۹ - ۵۲

کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی ۱۱۸ - ۱۲۲



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/08/16 ساعت 08:38 توسط بابائی

                                     شخص موعود!


    ملاحسین بشرویه ای می گوید: من که سراپای وجودم را حیرت و دهشت فرو گرفته بود، با کمال ادب عرض کردم که حضرت موعود نفس مقدّسه قدسیّه ‌ایست که رتبه‌اش از همه بالاتر است، دارای قدرت فوق العادّه و قوّت فائقه عظیمه است، علامات مخصوصه بسیار دارد، از جمله این است که علم آن بزرگوار بی ‌نهایت است.


    سیّد کاظم رشتی در باره علم موعود اغلب می گفتند: علم من نسبت به علم آن حضرت مانند قطره ای نسبت بدریاست که از طرف خدا به حضرتش عنایت شده، آنچه من می دانم در مقابل معارف عالیه و علم محیط او مانند ذرّه‌ای از خاک است و بین این دو مقام فرق بسیار موجود است.


     هنوز گفتارم را تمام نکرده بودم که بی‌اختیار ترس و شرمساری مرا فرو گرفت، بطوریکه آثارش در من آشکار شد. من از گفته خود پشیمان شده خودم را سرزنش کردم و همّت گماشتم که طرز بیانم را تغییر دهم و از حدّت و شدّت آن بکاهم. لذا با کمال خضوع عرض کردم: اگر حضرت موعود شما هستید دعوت خود را تأسیس فرمائید تا مرا از قید انتظار تشرّف بحضورموعود خلاصی بخشید و از ثقل این بار گران رهائی دهید خیلی ممنون می شوم اگر به انتظار من خاتمه بدهید و مرا خلاصی بخشید. من وقتی خواستم به راه طلب قدم گذارم و بجستجوی موعود بپردازم، دو مسئله را پیش خودم علامت صدق ادّعای مدّعی قائمیّت قرار دادم؛ یکی رساله‌ای بود که شامل مسائل مشکله و اقوال متشابهه و تعالیم باطنیّه شیخ احمد احسائی و سیّد کاظم رشتی بود.


    تصمیم داشتم هر کس آن رموز و اسرار را بگشاید و آن مشکلات را حلّ نماید، به اطاعتش قیام نمایم و زمام امور خود را بدو سپارم. دوّم اینکه سوره مبارکه یوسف را به طرزی بدیع که نظیر آن را در مؤلّفات و کتب نتوان یافت، تفسیر فرماید. انجام این کار مهمّ دلیل صدق ادّعای آن مدّعی است. سابقاً از سیّد رشتی درخواست کرده بودم تفسیری بر سوره یوسف بنویسند. به من فرمود این کار از عهده من خارج است؛ حضرت موعود که بعد از من ظاهر می شود، رتبه و مقامش بمراتب از من بزرگتر است.


     آن بزرگوار وقتی ظاهر شود به صراحت طبع و به صرف اراده مطلقه خویش بدون آنکه کسی از آن حضرت درخواست کند، تفسیری بر سوره یوسف خواهد نوشت و این بزرگترین دلیل بر عظمت مقام و جلالت شأن و صدق ادّعای آن حضرت خواهد بود. من سرگرم این افکار بودم که میزبان بزرگوار من فرمود درست دقّت کنید تمام صفات در من موجود است چه مانع دارد که من همان شخص موعودی باشم که سیّد کاظم رشتی فرموده چه اشکالی در این مسئله تصوّر می کنید.


     پس از استماع این بیان مبارک چاره‌ای جز تقدیم رساله معهوده ندیدم لذا آن را به حضور مبارک گذاشتم و عرض کردم خواهش دارم به صفحات این رساله نظر لطفی افکنده و از ضعف و تقصیر من صرف نظر فرمائید. آن بزرگوار مسؤل مرا قبول کرده کتاب را برداشت و بعضی ازصفحات آنرا ملاحظه کرد آنگاه کتاب را بسته به من متوجّه شد و در ظرف چند دقیقه حل مشکلات و کشف رموز آن را بیان کرد.


     بعلاوه بسیاری از حقایق و اسرار را تبین و تشریح فرمود که تا آن وقت در هیچ حدیثی از ائمّه اطهار و در هیچ کتابی از تألیفات شیخ و سیّد ندیده بودم. بیان مبارک بقدری مؤثّر و بهجت افزا بود و با قدرت مخصوصه ادا می شد که وصفش از عهده من خارج است. بعد فرمود: اگر مهمان من نبودی کارت بسیار سخت بود لکن رحمت الهی شامل حالت شد. خدا باید بندگان خویش را امتحان کند، بندگان را روا نیست که با موازین مجعوله خود خدا را آزمایش کنند. اگر من مشکلات ترا شرح و بسط نمی دادم آیا دلیل برنقص علم من بود؟ حاشا و کلّا.


     حقیقتی که در قلب من تابنده و مشرق است هیچ گاه بعجز و ناتوانی متّصف نشود. امروز جمیع طوایف و ملل مَشرق و مَغرب عالم باید به درگاه سامی من توجّه کنند و فضل الهی را به وسیله من دریافت نمایند هر کس در این مسئله شکّ و شبهه نماید، به خسران مبین مبتلا گردد. تمام مردم مگر نمی گویند که نتیجه خلقت فوز بعرفان حقّ تعالی است و موفّقیّت در پرستش خدا. بنابراین بر همه واجب است که قیام نمایند و کوشش کنند و مانند تو به جستجو بپردازند و ثبات و استقامت بخرج دهند تا حضرت موعود را بشناسند.


    بعد گفت: حالا وقت نزول تفسیر سوره یوسف است پس قلم را برداشته و با سرعت خارج از تصوّر، سورة الملک را که اوّلین سوره آن تفسیر مبارک است، نازل کرده گفت: اگر تو مهمانم نبودی کار بسی مشکل و صعب بود معذلک برای نجات تو که میهمان عزیزی بودی آنچه خواستی باراده الهیه ظاهر گردید و اینک بدان و آگاه باش که در این ساعت و دقیقه باب مدینه علم الهی مفتوح گردیده و من باب این مدینه الهیه می باشم.

منابع:

کتاب تلخیص تاریخ نبیل زرندی، اشراق خاوری. ص ۴۵ – ۴۹

کتاب حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی. ص ۱۱۵ - ۱۱۸

اتاقی که علی محمد شیرازی با ملاحسین گفتگو کرد و مدعی بابیّت شد!

http://s9.picofile.com/file/8310371176/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82_%D8%A7%D8%B8%D9%87%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%B1.jpg



موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/05/26 ساعت 08:32 توسط بابائی
                                     حضرت موعود!


    بعد از فوت سید کاظم رشتی رهبر فرقه شیخیه در کربلا و دفن جسدش در اطراف حرم‌ مطهر امام حسین علیه السلام، شاگردانش چند روزی به عزاداری و سوگواری برای استادشان پرداختند. بعد از پایان عزاداری، ملّا حسین بشرویه ای که از بزرگ ترین شاگرد سید کاظم رشتی محسوب می شد، دیگر شاگردان سیّد کاظم را جمع کرد و از آنان پرسید: استاد ما در آخر عمر چه وصیّتی داشت و آخرین نصیحتش چه بود؟ گفتند: وی چند مرتبه این حرف را تکرار کرد که بعد از وفات وی ترک خانه و کاشانه کنیم و در بلاد پخش شویم و به جستجوی حضرت موعود بپردازیم چرا که ظهور موعود نزدیک است، لذا باید خود را آماده کنید.


     سید کاظم حتّی می گفت حضرت موعود الان در میان شماست، ظاهر و آشکار است. اما میان شما و آن بزرگوار حجاب هائی مانع است؛ قیام کنید و جستجو کنید تا حُجُب مانعه را از میان خود بردارید و بدانید که تا نیّت خود را خالص نکنید و بدعا و مناجات نپردازید و استقامت را شعار خود نسازید، به مقصود خود نخواهید رسید.
وقتی ملّاحسین این کلام را از شاگردان سیّد شنید، به آنها گفت: با وجود این همه تأکیداتی که از استاد بزرگوار شنیده‌اید، پس چرا تا کنون در کربلا مانده‌اید و به جستجوی حضرت موعود نپرداخته‌اید؟


    گفتند: همه ی ما مقصّریم و اقرار و اعتراف به تقصیر خود داریم، اما شخص تو را صاحب رتبه ی عظیم و مقام عالی می شماریم؛ اینک هرچه شما بگوئی ما اطاعت می کنیم حتّی اگر خودت را حضرت موعود معرّفی کنی، ما از تو قبول می کنیم. خلاصه هر چه بگوئی ما حاضریم و به اطاعت از تو کمر بسته ایم. ملّا حسین گفت: ما همه بندهء آستانیم، هرگز من چنین ادّعائی نمی کنم، ولی اوّلین چیزی که بر من و شما واجب است این است که به اجرای وصایای سیّد رشتی اقدام کنیم و آنچه که وی گفته قولاً و عملاً بکار بندیم.

     ملّاحسین پس از این گفتار جهت ملاقات با میرزا حسن گوهر و میرزا محیط کرمانی که از شاگردان مشهور سیّد کاظم بودند و در نجف اقامت داشتند رفت و سفارش‌های استادش را به آنها گوشزد کرد و گفت: برخیزید تا در جستو جوی موعود به اطراف بلاد برویم. اما آن دو به سفارش سید رشتی اعتنائی نکرده بهانه ای برای همراهی اش آوردند.



    
ملّاحسین به همراه برادر و پسر دائی خود به طرف کوفه حرکت کرد و مدّت چهل شبانه روز در مسجد کوفه معتکف شد و به عبادت و راز و نیاز پرداخت و آرزوی دیدار حضرت موعود را طلب می کرد.
بعد از سپری شدن چهل شبانه روز اعتکاف، ملاحسین به طرف ایران حرکت کرد. ابتدا به بوشهر رفت (جائی که علی محمد شیرازی مدت چهار سال در آنجا به تجارت مشغول بود) وقتی از پیدا کردن فرد مورد نظرش در آن شهر ناامید شد، به طرف شیراز حرکت کرد.

    
    
پس از ورود به شیراز، از همراهان خود جدا شده به آنها گفت: شما به مسجد ایلخانی شهر بروید و در آنجا منتظر من بمانید و من نیز هنگام غروب نزد شما خواهم آمد.
با رفتن آن دو، ملّاحسین مدتی در خارج شهر به گشت زدن پرداخت تا اینکه جوان بیست و پنج ساله ای را دید که عمّامه سبزی بر سر‌ گذاشته جلو آمد، وقتی به ملّا حسین رسید به او سلام کرد.

منابع:
۱- تلخیص تاریخ نبیل زرندی، عبدالحمید اشراق خاوری. صص ۳۶ تا ۴۱ نشر ۱۳۴ بدیع

۲- حضرت نقطه اولی، محمد علی فیضی، صص ۱۰۹ تا ۱۱۱ نشر ۱۴۳ بدیع، آذر ۱۳۵۲ 

آرامگاه سید کاظم رشتی

http://s9.picofile.com/file/8303855068/%D9%82%DB%8C%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B4%D8%AA%DB%8C.jpg


موضوع : تاریخچه بهائیت , 
ارسال شده در 1396/04/13 ساعت 08:27 توسط بابائی
                            
                               تاریخچه فرقه ضاله بهائیت


    از آنجائی که فرقه بهائیه منشعب از فرقه بابیه است، جا دارد که اول از تاریخچه بابیه سخن گفته شود؛ تا نوبت به بهائیه برسد.

    بنیانگذار فرقه ضاله بابیه، علی محمد شیرازی می باشد که در روز اول محرم ۱۲۳۵ قمری (۲۷ مهر ۱۱۹۸شمسی) در شیراز متولد شد. پدرش محمد رضا بزاز (که شغل پارچه فروشی داشت) و مادرش فاطمه بیگم می باشد.

     علی محمد در کودکی پدر را از دست داد و تحت سرپر ستی دائی اش سید علی قرار گرفت، و به مکتب خانه قهوه اولیاء که امروزه بیت العباس نامیده می شود، نزد فردی شیخی مذهب به نام شیخ محمد عابد که از مریدان و شاگردان شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی بود، فرستاده شد تا با یادگیری ادبیات عرب، قرآن کریم را بیاموزد.

    علی محمد میل چندانی برای یادگیری و خواندن و نوشتن نداشت، لذا در مکتب‌ خانه توجهی به یادگیری از خود نشان نمی داد و اوقات خود را به بازی گوشی و شیطنت می گذرانید، از این جهت چندین مرتبه توسط استادش تنبیه بدنی می شود؛ تا آنجا که حتی در بزرگسالی نیز آن را از یاد نبرده و در کتابش از آن یاد می کند.

     وی در کتاب بیان عربی صفحه 25 سطر 13 تنبیه استادش را یادآور شده، می‌نویسد: «قل ان یا محمد معلمی فلا تضربنی قبل ان یقضی علی خمسة سنه و لو بطرف عین فإن قلبی رقیق رقیق و إذا أردت ضرباً، فلا تتجاوز عن الخمس ولا تضرب علی اللّحم، الا وان تحل بینهما ستراً. فان تعدیت یحرم علیک زوجک تسعه عشر یوماً». یعنی بگو ای معلم من (شیخ محمد عابد) قبل از اینکه من سن پنج سالگی را تمام کنم، مرا نزن؛ زیرا قلب من خیلی رقیق است؛ و اگر هم می خواهی مرا بزنی، پس پنج ضربه بیشتر نزن و اگر بیشتر از پنج ضربه کتکم بزنی، همسرت به مدت نوزده روز بر تو حرام می شود.

     علی محمد در سن پانزده سالگی به همراه دائی اش جهت کسب و کار و تجارت به بوشهر سفر می کند، اما اکثر اوقات به جای کارکردن، بالای پشت بام مغازه می رفت و در آن گرمای تابستان بوشهر رو به خورشید می ایستاد و با خورشید حرف می زد، اورادی می خواند و به راز و نیاز می پرداخت و در اثر تکرار این عمل و ریاضت باطله جنون ادواری در او پیدا می شود.

    علی محمد شیرازی که در جوانی تعادل روحی خود را از دست داد، پس از پنج سال اقامت در بوشهر، در سن ۱۹ سالگی جهت ادامه تحصیل به عتبات مسافرت‌ می کند. وی در کربلا رحل اقامت می کند و پای درس سید کاظم رشتی حاضر می شود.

    علی محمد که خودش را مقید به حضور درجلسه درس سید کاظم می دید، به طور مرتب در کلاس درس حضور یافته با مسائل عرفانی و تفسیر و تاویل آیات واحادیث که از استادش سید کاظم می شنید، به روش شیخیه آشنا می شود و مدت دو سال از محضر سید رشتی تلمذ می کند.

    بعد از دو سال اقامت در کربلای معلی، در سال ۱۲۵۷ قمری علی محمد به شیراز باز گشته مشغول کار می شود. تا اینکه استادش سید کاظم رشتی در ۹ ذیحجه ۱۲۵۹ قمری (دی ماه ۱۲۲۲ شمسی) از دنیا می رود. با مرگ وی، میان برخی از شاگردان سید برای کسب مقام جانشینی، رقابتی آغاز می شود. عده ای از مریدان سید به دنبال پیدا کردن رکن رابع شیخیه به طرف شهرهای ایران رهسپار می شوند.

    فرقه شیخیه (پیروان شیخ احمد احسائی و نیز سید کاظم رشتی) معتقدند اصول دین اسلام چهار چیز می باشد توحید، نبوت، امامت و رکن رابع. و منظورشان از رکن رابع، شیعه کاملی است که واسطه بین شیعیان و امام دوازدهم‌ علیه الصلاة و السلام می باشد.

برای دیدن کتاب بیان عربی رئی ادامه مطلب کلیک کنید.


موضوع : تاریخچه بهائیت ,